![]() |
![]() |
|
|
خیلی نزدیک و گاهی غریبه تر از هر غریبه ای ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 2:6 توسط سيلويا |
|
|
هوا سرده و پاکت سیگارم خالی تر از خالیه، یعنی که چند ساعتی میشه این اوضاع.
ماجرای کوله پشتیم رو پیش می کشم بااااز ... این که بالاخره یه روزی برش میدارمُ میرم یه جای دور که هیششش کی پیدام نکنه ... معمولن جواب میده، ولی این بار هیچ فایده ای نداره. تقریبا هر گویشی رو امتحان می کنم، آنگولایی وار حتی! اون هم فایده ش ایضا" نُچسِ . همش میگه : پنج دقیقه دیگه... تسلیم میشم ، لپ تاپُ روشن میکنم و چهار چشمی شیرجه میزنم توش ... بلند میشه ، سوئیچ رو بر میداره ... میگه بریم سیگار بخریم؟ :) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:31 توسط سيلويا |
|
|
سقفِش سرمه ای بود... دیوارها پوشیده با کاغذ آجری رنگ ، چراغهای قدیمی ، پنجره های بلند با چارچوبهای چوبیِ ماهوتی رنگ و گلدونهای شمعدونی که اون طرف زمستون روی هره لم داده بودن ... کافه ای بود پر از بوی قهوه با میزُ صندلیهای لهستانی و یک شعر از کتابی سفید که دوستش داشتم ...:
" کافه ای تاریک بست و چهار دقیقه روبروی هم بیست و چهار دقیقه سکوت رنگ های رفته را مجسم کن رویاهای گم شده در مه را راست می گفت نبودن بیشتر از بودن بود بلند شدم قهوه را حساب کردم و بیرون آمدم از دنیا" ( گروس عبد الملکیان) .............................. شبی بود برای خودش... حس و حالی داشت ، خاص و خوب. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 2:28 توسط سيلويا |
|
|
تولدم یک سورپرایز بود که آدمهای مهربونی لحضه لحضه ش رو برام ساخته بودن ... :)
فکر کنم در آستانه سرما خوردگی ام و اینکه حالم هیج جایی نزدیکِ خوب و این حرفا نیست... :( بعله! ( بی شکلک) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:8 توسط سيلويا |
|
|
گفته بودن روز دوشنبه هوا سرد میشه... خب حالا چی داریم؟ یک دوشنبه که خیلی سرده و سوز داره و برف از آسمونش می باره و این یعنی که همه چی درست طبق پیشگویی پیش رفته. سرماش از اون سرماهایی نیست که بوی شمال با خودش داره و آدمه تا چشماشو می بنده جاده های خوش رنگ ُ حال ِ اونجا رو تصور کنه ، بلکه از اون سرماهاست که حس ُ حالش مختص مشهده و آدمه هی چشمهاشو می بنده و ریه هاشو پر میکنه از هوای خاطره انگیزش و خوشحاله که امسال هم پاییز رو لمس کرده...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 11:20 توسط سيلويا |
|
|
ممم ... بیب بیب! کسی توی شهرداری آشنا نداره آیا؟ خب آخه من الان احتیاج دارم به اینکه کسی توی شهرداری یک آشنای ردیف داشته باشه... نداره آیا کسی آشنای ردیف توی شهرداری؟ هوم؟؟؟ نبود؟؟؟ برم یعنی؟ بی که کسی توی شهرداری یک آشنا داشته باشه برم؟ هوم؟ باشه خب دارم میرم... رفتم اصلن ولی اگه کسی آشنا داشت توی شهرداری خبرم کنه. باشه؟ باشه... :)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 22:31 توسط سيلويا |
|
|
بارون می باره... هوا از اون ابری هاست که دلت نمی گیره، که می خوای هی باشه همینطور و صبح تموم نشه. وقتی هم تموم شد عصر نشه کلن... یه دفعه شب بشه.
توی روزای ابری ِ پاییز ، تکلیف عصر مشخص نیست ! انگار هر روز ، طی ِ جدالی سهمگین ،عصر با صبح ، ظهر و شب قهر میکنه و به نشانهء یک معترضِ بد اخلاق ،عصا قورت میده و خشکش می زنه و تبدیل میشه به بُرشی از زمان که هویت نداره و هیچ حس خاصی بهت نمیده ،جز بلا تکلیفی و حتی خفگی... همش منتظری شب بشه بری بیرون، بری کافه یا توی خونه فیلم ببینی ... حتی عصرای ابری فیلم تماشا کردن هم یه جورایی بی روحه ... نمیدونم این ماجرای ابر و عصا رو فقط من حس می کنم یا واقعن همینطوره! خب چرا همش عصا قورت میده؟ چرا آدامس خرسی نمی جوه که مهربون و تپل بشه و دیگه دعوا نکنه و آدما دوسش داشته باشن؟ هان؟ فعلن که ظهرِ ابری ِ پاییزیه و خیلی هم اوضاع ِ هویتی و حسیش خوبه که آدمه قراره سوپ بپزه... بعله! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:2 توسط سيلويا |
|
|
اولین ماه از فصل من داره تموم میشه و من بیشتر از هر سالی دلم میخواد که دیر بگذره پاییز ، نه به خاطر اینکه از لحظه لحظه ش لذت میبرم، نه به خاطر اینکه ۹ ماه باید صبر کنم تا سه ماه پاییز داشته باشم... بلکه امسال ۸ آذر آخرین مهلتمه برای انجام کاری که بیشتر از یک ساله پی گیرشم و اگه تا اون روز نشه دیگه هیچ وقت نمیشه... مثل بادِ سرد شبهای برفی از لابلای انگشتام میگذره ، میره و سوز ِسرماش موندگار میشه تا همیشه. اونقدر نگرانم که حتی با پاییز عشق بازی نمی کنم.
.... توی ماشین نشستم ، حرف می زنم، حرف نمیزنم، خیره م به خیابونهایی که نمی شناسمون و متحیرم از حجم زیاد ناشناخته هام ... موزیک هست ولی نه انگار که چیزی ازش بفهمم یا بشنوم. اونوقت یه نوای آشنا به گوشم میخوره، ولووم رو زیاد میکنم و زیادتر... باهاش می خونم، بلند و بلند تر... از روی صندلی ماشین و خیابونهای ناشناخته جدا میشم، پرت میشم به بعد دیگه ای از زمان... درون لایه های قدیمی و خاک خورده خاطراتم فرو و فروتر میرم ... نفس می کشم، عمیق و عمیق تر. چشمهامو باز میکنم، دیگه غریبه گی خیابونها اونقدر برام مهم نیست... میخونم ، نفس میکشم، لذت می برم... تا آخرش . .... ای کاش که بشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:10 توسط سيلويا |
|
|
برای اولین بار اومدم به شهری که سالها توش زندگی کردم ...آدمها ازم می پرسن تا کی قراره بمونم و من انگار که عادی ترین جمله دنیا رو بگم جواب میدم : تا آخر هفته. دیگه خونه م مال خودم نیست و پشت چراغهای روشنش آدمهای دیگه ای زندگی میکنن ...
من اینجا فقط یک مسافرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:50 توسط سيلويا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:1 توسط سيلويا |
|
|
جعبه ها رو که باز می کنی ، هر کدوم از وسیله هاتو که میاری بیرون ، یه تصویر از خونه ای که ترکش کردی توی ذهنت روشن میشه...گوشه گوشه هاشو میبینی، روی میز کوچولوی کنار کاناپه ، توی طبقه های چوبی اتاق نشیمن ، راهرو ِ آینه ها، اتاق خوابی که دوسش داشتی و و و ... کنج کاناپه نارنجیه رو که برات یه گوشه از خونه میذارن چشمهاتو میبندی، انگار توی خاموشی ِ مطلق دنبال گمشده ای هستی ... یاد خیلی آدمها میاد توی ذهنت ، توی افکارت غرق میشی و باز جعبه هارو باز میکنی و می بینی توی خیالت اون روزها و شبهایی رو که دیگه حالا اسمشون خاطره ست... یاد خونه خالیت میوفتی ، دلت تنگ میشه و باز جعبه هارو باز میکنی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:52 توسط سيلويا |
|
|
تهدیدات شاتل عملی شد و سیلویانه نو اکانتانه شده تا اطلاع ثانوی... حالا فقط از خونه دوستاش می توه آن بشه.
خونه داره خالی و خالی میشه هر روز تر. تا دو روز دیگه کاملن منها میشه از من و ماهایی که مثل دیوارهاش بودیم ... حس عجیبی دارم . معلقم انگار بین شادی و غم. درست مثل یک طیف ِ هزار رنگ که هم کلی رنگ داره و هم هیچ رنگی نداره! اوهوم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 23:48 توسط سيلويا |
|
|
این همه برای شاتلم ذوق کردم، براش مهمونی گرفتم... حالا هی اس ام اس می فرسته که مشترک گرامی اکانتت این جوری شده و اون جوری میشه و هی شلوغش میکنه بی خودی... می خوام برم تو سایتش ببینم حرف حسابش چیه ، ازم یوزر و پس ورد می خواد ... اصلن یادم نمیاد چی باید بزنم! دو سه تا حدسی تایپ میکنم ، پیام میده غلطه و بعد با اون حروف کج و کوله که کنارش آرم معلولین داره می خواد تستم کنه! خب آخه بی معرفت به همین زودی یادت رفت ته چین مرغ و سالاد ِ بُندِسلیگا رو؟ اَ که هی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:19 توسط سيلويا |
|
|
هیه ِ مبسووط ... خب آخه من خیلی بی جنبه م ... بعد از سالیاااان ِ سال شمردن ِ روزها برای رسیدن به چهارشنبه نارنجی ِ تپل و لذت بردن از لحظه لحظه های پنشنبه فئودالی ِ تپل تر ، حالا همه روزهام فئودالی شدن... خب این جنبه می خواد که فکر می کردم دارمش ولی نچ نچ! :))) دلم برای اینجا خیلی زیاد تنگ شده بود ، برای سرزمینی که خاله سیلویا بعد از بیرون اومدن از جعبه تاریک و بی روزنه ش ، نور و آرامش رو توش پیدا کرد... برای آدم های مهربونی که همیشه براش بودن... با شادیهاش شادی کردن و برای غمهاش بادبادکی ساختن، کنارش ایستادن تا نخ بادبادکِ هر کدوم از روزهای خاکستریشو رها کنه و به دوردستها بفرسته... دلم برای همه آدمهای خوب و دوست داشتنی زندگیم تنگ شده بود و خوشحالم که باز اینجام. هر جا که باشم، هر چقدر هم توی حباب بازیگوشیهای این دنیا بالا پایین بپرم، هیچ وقت این سرزمین ِ امن رو ترک نمی کنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 15:56 توسط سيلويا |
|
|
آخراي تابستون ِ چند سال پيش بود كه كلي اعتراض نوشتم از حالتِ موهام و اينكه چرا لَخت نيستن و حقوق كم كاركنان و قيمت بالاي تور برزيل و اينكه چرا گوشيم خرابه و خيلي چيزهاي ديگه... حالا نمي دونم چرا امروز ياد اون روز افتادم؟ مثل يه تيكه اضافه و بي ربط از يك پازله كه از گوشه ذهنم آويزون شده و هي تاب ميخوره... بايد يه جايي بنشونمش.
يك ساعت تاخير داشتم امروز... چاي صبحم رو پشت ميز نارنجيه خوردم... فيس بوك رفتم... پروازها رو چك كردم و ميدونم كه بايد با همه خداحافظي كنم. روزهاي خوب و همين طور تاريكترين روزهاي زندگيم رو توي همين دوران و كنار همين آدما تجربه كردم... انگار خانواده اي داشتم كه 9 سال، روزي 9 ساعت باهاشون زندگي ميكردم.... يه خانواده بزرگ از آدماي رنگارنگ كه شكل ُاندازه دوست داشتنشون برام فرق داشت . بعضي ها نقطه اي بودن ، بعضي خطي و حتي چند وجهي. اما مهم اين بود كه توي بدترين حادثه زندگيم همشون يك پيكر شدن و تمام محبت و عشقشون رو به وسعت يك اقيانوس بهم بخشيدن...اينو هرگز فراموش نمي كنم. يه خانوقا دارم كه توي ضمير ناخودآگاهم سالهاست اتراق كرده... يه جورايي دو جنسه و جسوره، از هر چند سال يك بار باهام حرف ميزنه و فرمان ميده... طوري فرمان ميده كه ميگي بهش وحي شده. خب اين بار هم باز فرمان ِ تغيير مسير داده. به حرفش گوش مي كنم ... بهش ايمان دارم. ممممم... همين ديگه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:22 توسط سيلويا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|