دیروز برف بارید و این یکی از بهترینُ سفیدترین اتفاقهایی بود که می تونست بیوفته.

امروز آخرین روز از سال پر ماجراییه که بر من گذشت و ابرهای تپلی ِ کومولوس دارن آفتاب میگیرن...آخرین روز از سالیه که کوچ کردم ولی نه آفتاب پرست وار! از اون کوچهایی که حس غریبگی ت با محیط کِش میادُ طولانی میشه...

بایستی مقدار قابل توجهی خاصیت آفتاب پرستی از کائنات جذب کنم، ماشین بخرم و  مجبور نباشم صبح زود بیدار بشم هرگز!  باید وزن یک سالهء بی شعورم رو کم کنم به توان ِ دو ...

دلم می خواد که دلخوشیهای کوچیک همچنان برام باقی بمونن و آدمهای خوب زندگیم به توان هفت موندگار باشن... دوست دارم دو تا سفر خیلی خوب برم و آرچی خُله از سفرش با آقای چارلز بوکوفسکی برگرده و همه با اَلف مهربون باشنُ اینقدر کتکش نزنن! 

دیگه اینکه کلن خیلی چیزها هست که دوست دارم ... بعله!