ابرها

اين روزها زمان برگشتن به خونه ، خورشيد تابش فوق العاده زيبا و خيره كننده اي روي حاشيه ابرها داره ... نمي دونم اون بالا چه خبره ولي به نظر مياد فوتو شوتينگ ِ ابرها واسه كانال فشن باشه... يعني كه مايكل آدامز از دختراي باريك اندام گذشته و رفته تو كار ابراي تپل؟! يعني كي اون بالا رفلكتور رو مي گيره ؟ كي پوزيشن ميده ؟ كي اديت مي كنه؟ كي؟ كيه؟ كيهههههههههههههههههههههههه؟؟؟! ;))

........................................................................................................................................

پ.ن:

من وي پي ان دارم ولي از يو آل نو واي! اين روزها فيس بوك ندارم (يم)... من اگه اولترا داشتم ، فيس بوك هم مي داشتم اين روزها ... من اولترا ندارم :(  ... شما چطور؟

يادت به خير

از وبلاگ منا ي عزيزم

..................................................................................

مرسي خواهر مهربونم ، مرسي همراه بي ادعاي روزهاي سخت.

دوباره ها

شش سال پيش توي يه همچين روزي كه همه حقيقت رو مي دونستن و من هيچ نمي دونستم كوه ِ پشت سرم فرو ريخته ... درست همون روز كه نيلوفر كوچيك تر از اين روزهاش بود و پيشنهاد داده بود براي آگاه كردن خواهرش بهتره از ديالوگ "شتري كه در هر خونه مي خوابه " استفاده بشه  ، من هيچ فكر نمي كردم حتي يك روز دوام بيارم و اين روزها رو زندگي كنم. هرگز فكر نمي كردم بتونم دوباره بخندم و با آدمها باشم ، با منا از همه چي و هيچ حرف بزنم و ساعتها رو كم بيارم . فكر نمي كردم دوباره مهموني بگيرم و نودل بپزم ، سفر برم ، كار كنم ، دل ببندم و باز از خريد كفش ذوقي بشم . باورم نمي شد دوباره بتونم بدون اون از آقاي يگانه فيلم بگيرم و هيچ فكر نمي كردم يك روز بتونم براي كسي بي اشك و آه از خاطرات خوبمون حرف بزنم و حتي به يادشون بخندم.

حالا ديگه حرفهاي شش سال پيش ِ خيلي از آدمها رو باور مي كنم. حالا ديگه مي دونم كه زمان بهترين مسكن براي آروم شدن دردهاي عميقه ، اما اينو هم مي دونم كه هيچ مسكني و هيچ دل بستگي اي جاي اون حفره رو توي دل من پر نمي كنه... هرگز.


برای تو

شش سال گذشت يار ِ سفر كردهء من ... ياد تو هنوز هم بهترين يادهاست.

بي نام ، بي رنگ ...

نگاهت پرت ميشه به يك جاي دور كه هيچ اسمي نداره ، كه با هيچ رنگي نميشه نقاشيش كرد، كه نميشه توضيحش داد براي آدمي كه كنارته و پر از علامت سواله ... وقتي واسه لحظه هاي گم شدنت در ساعتهاي با هم بودن نگرانت ميشه ، صدات ميزنه ، دستت رو ميگيره و مي پرسه: كجا بودي؟ 

تو هم گيج از حال ُ هواي بي نام ترين افق خيالت دنبال جمله اي مي گردي ، توي هزارتويي از مه نگاهت رو ميچرخوني تا با با واژه اي يا جمله اي خطوط نگراني رو پاك كني از نگاهش ، ولي كلمه هات هي محو تر مي شن و تو هي بي واژه تر ... بي واژه هاي مهربون، بي واژه هاي اطمينان بخش كه بهش بگي: همين جام ... خوب ِ خوبم.

حرفهای خطی

خيلي حرف ها از مرز ِ زبون  فراتر نميرن ، جون نمي گيرن ، سه بُعدي نميشن هرگز .  يك مُشت كلمه هستن ، يه بغل واژه ، يك سطل رنگ براي نقاشي لحظه هاي بي ثباتِ مستي كه زير اولين بارون شسته ميشن ، ميرن از دست ...  مي پرن از سر!

باقالا!

سه شنبه ، هوا عالي ، موقعيت : باقالا تپه

هميشه ليست خريد مي نويسم ، هميشه يكي دو قلم از ليست رو فراموش مي كنم بخرم و هميشه يكي چند قلم خارج از ليست گولم ميزنن. خب آخه ميشه آدم پنيرهاي طعم دار و اغوا كننده رو ببينه و بگه اين كه تو ليس نيس!؟ نه خب ، نميشه ديگه... يا ميشه كه آدم در برابر رنگهاي سوپر س.ك.س.ي ِ نوشابه فريز مقاومت كنه؟ اين كه ديگه اصلن نمي شه. به نظر من خريدِ خارج از ليست كلي كاركتر داره واسه خودش و مثل اينه كه بري كافه با "سيلويانه وات اِوِر" يا  "ولاديمير نِوِ ِر"  و  سر ميز ِ  روبه رويي چشمت بيوفته به زن يا مرد جذابي كه نتوني به ديدِ تحسين نگاهش نكني... خب نگاهش مي كني ديگه. به همين سادگي ، به همين باقالايي!  البته همه به ساده زيستي اكتفا نمي كنن در زندگي و  شايد بعضي آدما بخوان تجملي با قضيه برخورد كنن كه ديگه اين به خودشون و وضع معده شون مربوط ميشه و اصلن هر جور كه راحتن برن باقالا پلو با گوشت بخورن يا شيشليك با باقالا يا باقالا قاتوق با ته چين و  يا هر مشقتي از باقالا رو  ;)

خلاصه كه مي خواستم بگم امروز سيلويانه ليستاپانه باقالا داره ليست خريدش رو مي نويسه و گاد نوز اين بار چي خارج از ليست گولش بزنه...  

No More Super Girl

كم آوردم ... امروز آسمون زيادي ابريه ، من هم ابري ام به همون زيادي ...مي خوام زير اين همه ابر سنگين له بشم، ميخوام كم بيارم اصلن.

حس گمشده

 مثل هوا وارد جسمم شد ، چند روز پيش كه پاهارو روي مبل قهوه ايه دراز كرده بودم و به هيچ چيزي فكر نمي كردم. درگيرم كرد... هي فكر ، فكر، فكر كه اين حس ُ حال مال ِ چه دوره اي از زندگيم بوده ... فكر به اينكه مال هفت سال پيش بود يا چهار سال پيش يا نزديكتر از اين سالها و شايد خيلي دورترها؟ چقدر دوستش داشتم ، بايد محكم بغلش مي كردم ، اونقدر محكم كه هميشه با من بمونه. انگار شخصيت داشت... يعني انگار كه سايه روشنِ يك نيم روز اسفند بود ، درست بعد از بارون ، توي يك هواي معتدل ، نه گرم ، نه سرد با يه عطر ديوونه كننده . خودم رو توي اون حال ُ هوا ديدم كه چقدر خوب بودم. من هنوز نمي دونم اين حس از كجاي زندگيم برگشته بود ، يادم نمياد چطور و كجا جا گذاشته بودمش.  يك شبِ ورق بازي از سالها پيش مياد توي ذهنم ، اولين لاك پشتم و تخم مرغ رنگيهاي شب چهارشنبه سوري ، يه خونه باغ رو مي بينم ، عيد سالها پيش رو كه من و اون توي خونمون خوش بوديم . اون مبل نارنجيه رو مي بينم كه توش لم داده بودم (گولهء گوله) وقتي كه آسوده ترين آدم دنيا بودم و يه زيپوي قرمز داشتم، ، خونه م رو مي بينم، شمعهاشو ، بوي عود و حضوري كه دوسش داشتم،  شبهاي نيايش رو به وضوح مي بينم و كلافه م از اين سردرگمي...

نمي دونم... از چند شب پيش تا حالا دارم خيلي چيزها رو مرور مي كنم ، خيلي بولد هاي كوچك و نامرئي رو ، خيلي آدمها، دوره ها، حس ها و خاطراتو. فقط مي دونم كه دلم مي خواد دوباره توي اون حالُ هوا باشم ... توي همون سايه روشنه، تو همون هوا سرمست بشم باز ... كه نه گرمم باشه و نه سرد ...كه بعد از بارش بارون بادِ خوبي وزيدن بگيره ، صورتم رو لمس كنه و من بي نهايت آسوده باشم.

پي پي پي

وقتي آدم پي پي پي پروتكل نداره ، وقتي كه آقاي سرويس پرووايدر اونو مي بنده، چطور ميتونه بره توي فيس بوك روي وال بهاره بنويسه كه عمرن اگه بدون من خارج بهت خوش بگذره و واسه گين بنويسه روز اول دانشگاه مبارك و موزيكِ "لايف ايز واندرفول" جيسون مراز رو شِر كنه و جواب كامنت بازيهاي وال پستش رو بده و لايك بزنه لايكيدنيها رو و چك كنه تاپ نيوز رو و همين ديگه.... اَ كه هي!

بیداری

صدای آتیش شومینه ، نور کم جون ِ یک مانیتور فسقلی و یک شب نا تمام که با من مدارا می کنه ، که میذاره کشش بدم و فکر کنم به خیلی چیزها ... ولی نه فکر می خواد دلم ، نه موسیقی ، نه شب زنده داری... دلم یه بغل خواب آروم می خواد، فقط همین.

خخخخ

سیلوبانه کارپیچانه شنگول بازم پیچونده امروز و همین روزاس که اخراجش کنن، اما خیالی نیست حتی یک درصد... مخصوصا که داره شامی هم درست می کنه ;)