دوشنبه

گفته بودن روز دوشنبه هوا سرد میشه... خب حالا چی داریم؟ یک دوشنبه که خیلی سرده و سوز داره و برف از آسمونش می باره و این  یعنی که همه چی درست طبق پیشگویی پیش رفته. سرماش از اون سرماهایی نیست که بوی شمال با خودش داره و آدمه تا چشماشو می بنده جاده های خوش رنگ ُ حال ِ اونجا رو تصور کنه ، بلکه از اون سرماهاست  که حس ُ حالش مختص مشهده و آدمه هی چشمهاشو می بنده و ریه هاشو پر میکنه از هوای خاطره انگیزش و خوشحاله که امسال هم پاییز رو لمس کرده...

آیا

ممم ... بیب بیب! کسی توی شهرداری آشنا نداره آیا؟ خب آخه من الان احتیاج دارم به اینکه کسی توی شهرداری یک آشنای ردیف داشته باشه... نداره آیا کسی آشنای ردیف توی شهرداری؟ هوم؟؟؟ نبود؟؟؟ برم یعنی؟ بی که کسی توی شهرداری یک آشنا داشته باشه برم؟ هوم؟  باشه خب دارم میرم... رفتم اصلن ولی اگه کسی آشنا داشت توی شهرداری خبرم کنه. باشه؟ باشه... :)

عصر و عصا

بارون می باره... هوا از اون ابری هاست که دلت نمی گیره، که می خوای هی باشه همینطور و صبح تموم نشه. وقتی هم تموم شد عصر نشه کلن... یه دفعه شب بشه.

توی روزای ابری ِ پاییز ، تکلیف عصر مشخص نیست ! انگار هر روز ، طی ِ جدالی سهمگین ،عصر با صبح ، ظهر و شب قهر میکنه و به نشانهء یک معترضِ بد اخلاق ،عصا قورت میده و خشکش می زنه و تبدیل میشه به بُرشی از زمان که هویت نداره و هیچ حس خاصی بهت نمیده ،جز بلا تکلیفی و حتی خفگی... همش منتظری شب بشه بری بیرون، بری کافه یا توی خونه فیلم ببینی ... حتی عصرای ابری فیلم تماشا کردن هم یه جورایی بی روحه ... نمیدونم این ماجرای ابر و عصا رو فقط من حس می کنم یا واقعن همینطوره! خب چرا همش عصا قورت میده؟ چرا آدامس خرسی نمی جوه که مهربون و تپل بشه و دیگه دعوا نکنه و آدما دوسش داشته باشن؟ هان؟

فعلن که ظهرِ ابری ِ پاییزیه و خیلی هم اوضاع ِ هویتی و حسیش خوبه که آدمه قراره سوپ بپزه... بعله!