روز زن!
The Rain
The rain came down.
Hard, then soft.
It hit the grass.
Green, then wet.
Wet, so wet.
It reminded me of you.
You always smelled like the rain
...............................................
from : sex and the city scripts
poet: anonymous
بازی
آب زرشک
آب زرشک،
سریال سکس اند دِ سیتی... تکراری وار،
سه شنبه عصریه برای خودش . مخصوصا که آب زرشک ، مخصوصا که رعدُ برق ... ولی بیشتر آب زرشک!
عجب آب زرشکیه ، در حد اعتیاد و اینها...
بعله!
ابری ، آفتابی
ابری ، آفتابی ... پر از سایه روشنهایی که اگر میشد روی کوهها لمسشون می کردم...
کتلت ، سبزی و سنگک برای شام ...
چمدونم رو بستم... دوربینم داره شارژ میشه
فردا روز سفره ... جایی نزدیک اما دور از آخرین باری که اونجا بودم...
زنجان ، شهر بچگیها، خونه خاله مهین ...
درخت گردویی که زیر سایه ش بازی میکردیم با ترگل ، حوض بزرگ آبی ، ماهی های قرمز ، گربه ها و سگ پشمالو...
کتابخونه آقای ضیایی و آرشیو کهنه رنگ ِ کیهان بچه ها که من عاشقش بودم ... اتاق رختخوابها که توش قایم میشدیم از چشم همه و گاهی از ارواح خیالمون ، شاید هم از ماسک زامبیِ علیرضا و اون خنده ترسناکش...
اتاق اعیونی ِ خانوم با مبلهای مخمل آبی رنگش که در اوج بازی آهسته ازش عبور میکردیم و گاهی از پشت شیشه های در چوبی سرک می کشیدیم ...
آقای ضیایی دیگه نیست... خانوم هم نیست .
خیلی چیزها دیگه اونجا نخواهد بود ، به جز همه خاطرات کودکی.
... باید یک ژاکت بردارم.
قبلیهای آدم برفی
آیا این رگبار بهاری تو را به یاد روح آب شده آنها نمی اندازد...؟
........................................................
از دست نوشته های دوستی عزیز...
بهمن یزدانی