بیگانه

گاهی وقتها با یک نگاه ٍ بی رنگ ، یک سکوت ممتد و یک صورت ٍ پوکر فیس ، میفهمی که هر چقدر هم نزدیک باشی باز هم در سایه خواهی بود...

روز زن!

روی روزها اسم میذارن ... مثلن روز زن . اونوقت آدم انتظار داره با بقیه روزها فرق داشته باشه... یه وقتایی هم داره، اما نه هر سال. ممکنه یک سالی بیاد که دقیقا روز زن مصادف بشه با یک روز کاملن کسالت بار... یه روز که مریضی و هر کی دنبال روزمرگی خودشه و کلی سبزی روی میز آشپزخونه ست ... یه روز که مثل روزهای معمولی دیگه آدما میرن پی کارشون و تو غذا درست می کنی ، دستی به سر و روی خونه میکشی و چای تازه دم می کنی، چون قراره همه آخر شب خستگیهای روزشون رو بیارن توی خونه پخش کنن و اونوقت که از آخرین ساعات روز کسالت بارت عبور میکنی ، گلهای زیبای یگ گلدون بهت چشمک میزنن که هی! امروز روز تو بوده ، روز زن ... بی که این روز در روز بودنش برات رنگی بوده باشه.

The Rain


The rain came down.
Hard, then soft.
It hit the grass.
Green, then wet.
Wet, so wet.
It reminded me of you.
You always smelled like the rain
...............................................
from : sex and the city scripts
poet: anonymous

بازی

خاطره بازی می کنیم ... راه می رویم ، لی لی می کنیم، سُر می خوریم روی گذشته ها و حواسمان که نباشد گاهی پیش می آید سر از سنگلاخهای بی امانش در بیاوریم و سخت زمین بخوریم ... بازی خوب است ، ولی یک وقتایی هم سر شکستنک دارد! بعله...

آب زرشک

رعد و برق،

آب زرشک،

سریال سکس اند دِ سیتی... تکراری وار،

سه شنبه عصریه برای خودش . مخصوصا که آب زرشک ،  مخصوصا که  رعدُ برق ... ولی بیشتر آب زرشک!

عجب آب زرشکیه ،  در حد اعتیاد و اینها...

بعله!

ابری ، آفتابی

سه شنبه ...

ابری ، آفتابی ... پر از سایه روشنهایی که اگر میشد روی کوهها لمسشون می کردم...

کتلت ، سبزی و سنگک برای شام ...

چمدونم رو بستم... دوربینم داره شارژ میشه

فردا روز سفره ... جایی نزدیک اما دور از آخرین باری که اونجا بودم...

زنجان ، شهر بچگیها، خونه خاله مهین ...

درخت گردویی که زیر سایه ش بازی میکردیم با ترگل ، حوض بزرگ آبی ، ماهی های قرمز ، گربه ها و سگ پشمالو...

کتابخونه آقای ضیایی و آرشیو کهنه رنگ ِ کیهان بچه ها که من عاشقش بودم ... اتاق رختخوابها که توش قایم میشدیم از چشم همه و گاهی از ارواح خیالمون ، شاید هم از ماسک زامبیِ علیرضا و اون خنده ترسناکش...

اتاق اعیونی ِ خانوم با مبلهای مخمل آبی رنگش که در اوج بازی آهسته ازش عبور میکردیم و گاهی از پشت شیشه های در چوبی سرک می کشیدیم ...

آقای ضیایی دیگه نیست... خانوم هم نیست .

خیلی چیزها دیگه اونجا نخواهد بود ، به جز همه خاطرات کودکی.

... باید یک ژاکت بردارم.

قبلیهای آدم برفی

تنها دلیل انقراضشان این بود که یک شب اواخر اسفند ماه همه با هم عاشق بهار شدند...  قبلیهای آدم برفی ها را می گویم.

آیا این رگبار بهاری تو را به یاد روح آب شده آنها نمی اندازد...؟

........................................................

از دست نوشته های دوستی عزیز...

 بهمن یزدانی