یک نیمکت می خوام  زیر یک درخت بید بلند ... یک آسمون که بالای سرم پهن شده باشه ... یک پیاده روی خلوت می خوام که خط تعادل  نگاهم باشه  و همه چیز خارج از اون خط منجمد بشه... ثابت بمونه نگاهم  روی نقطه ای ناچیز ... نقطه ای بی زمان و مکان که روحم رو از قاب چشمام  بکشه بیرون ...  ببره ... غرق کنه .  دلم مه می خواد ... تشنه م . تشنه قطره های کوچک مه که روی اون نقطه ناچیز ِ بی زمان و مکان در نگاه خشکم فرو برن و نجاتم بدن.

یک نیمکت می خوام  زیر یک درخت بید بلند. یک آسمون شبونه و صدای جیرجیرکها. بی نهایت زمان می خوام  برای غرق شدن ‍پشت یک نقطه بی زمان و مکان.دلم می خواد بشینم روی اون نیمکت ... خودم رو رها کنم که آسوده بازی کنه ... نگاهش کنم که می دوه ... می رقصه ... زمین می خوره ... می خنده ... گریه میکنه و هیچ نگم ... بذارم که رها باشه... بذارم که خیس بشه... بذارم که فکر کنه پشت مه و اون نقطه بی زمان و مکان چیزی نیست. هیچ چیز.