آخرين نوشتهء 89

كلي فيلم ِ نديده دارم كه مي مونن واسه ساعتهاي فيلمانهء سال بعد. داره كم كم ميشه يك سال كه قابلمه نغمه و ظرفِ كيكِ مونا دست من موندن و اين يعني كه يك سال نغمه رو نديدم و مونا رو هي ديدم اما ظرفش رو بهش ندادم... اين يعني تر كه به من ظرف ندين هرگز ، اما خوراكي بدين هميشه در ظرفهاي يك بار مصرف.

بليتم واسه امشب هنوز اوكي نشده و مرخصي ِ سال بعد هم اوكي نشده ،اما هو د ِ هِل كِرز؟ من كه ميرم سفر، لق ِ مرخصي و تركيش و الخ...

ديشب توي مهموني ،حين ِ شامِ خوشمزه خوردنا و با گين خنديدنا گريه م گرفت. طاقتم كم شده اين روزها، خيلي خسته و دست تنهام ، خيلي چرك داره گلوم ، خيلي كم حقوق گرفتم اين ماه ، خيلي از ايران خودرو متنفرم، گاهي دلم بد ميگيره از آدمها و مثل گنجشكهاي بارون خورده مي شم ... گاهي احساس دلتنگي بدجور دماغم رو مي گيره ، بدجور فشارش ميده و خيلي دردم مياد...

گاهي فكر ميكنم اگه 57 كيلو بودم خيلي راحت تر مي تونستم با همهء اين خيلي ها كنار بيام و توي دلم بگم ، لااقل مانكنم، خوش هيكل و باريكم... اما كوووو تا شصت ُ فلان بشه پنجاهُ بيسان..... هِي :(   اصلن گاهي فكر ميكنم آدما هر چقدر هم كه زشت باشن و جذاب نباشن ، كافيه خوش هيكل باشن تا دنيا به ساز ِ ناكوكشون برقصه...

بايد سال بعد جاي گلدون فوجي رو عوض كنم كه كمتر گرمش بشه، بايد جاي خودم رو هم عوض كنم و هيچ نميدونم چقدر ريشه هام سست ميشن ، يا چند تا از برگهامو از دست ميدم؟... نمي دونم چقدر شانس دارم كه باز هم سبز بشم ، كه پر برگ و با طراوت بشم دوباره؟... فقط مي دونم اميدم به دوام آوردن و سبز شدن خيلي زياده . خيلي...

دلم مي خواد خيلي از آدمها رو ببخشم ، اما هر كاري مي كنم هنوز نمي تونم صفر بشم، هنوز يه زخمايي هستن كه سرشون بازه، كه خوب نشدن و گاهي مي سوزن. دلم مي خواد بتونم حرفهايي كه توي يك گوشه از دلم موندن رو بدون اشك بريزم بيرون ، كه دلم رو خونه تكوني كنم و نفس بكشم... اما هنوز نميتونم. شايد يه روزي به همين زوديهاي زود. شايد...

دلم مي خواد براي همه آدمهاي خوب ِ زندگيم آرزو كنم كه در سال جديد روزهاي شاد و خوش رنگ براشون خيلي بيشتر از روزهاي غم و خاكستري باشه... كه وزن خوش شانسيها و موفقيتهاشون خيلي بيشتر از ناكامي و شكشتهاشون باشه ... كه خيلي كم بيمار بشن و خيلي زياد پول به دستشون برسه ، زياد به اندازه اي كه باز چند تا آرزوي برآورده نشده بمونه براشون ، اونقدر زياد! ... آرزو ميكنم كه رها بشن از ميخ گرفتاريها و دنيا به سازشون كوك بشه هر روز ... كه بوي عود ، روشنايي ِ شمع و نواي موسيقي به شبهاشون رنگ بپاشه ... كه همواره آدمهاي خوبِ اين دنيا و زندگي ِ من باقي بمونن.

آمين...

برف

زمستون خيلي دير ياد ما كرد ولي باز هم معرفت داشت... 

واپسين

آخرين روزهاي زمستونه ، واپسين هاي اسفند و انگار كه من امسال هيچ روزي از اين ماه رو زندگي نكردم... آخه امسال بوي اسفند موقع برگشتن به خونه توي خيابونها نيست ، آدمو ديوونه نمي كنه.

عصرها سوئي شرت مشكيه و كيفِ شطرنجي رو ميندازم روي دسته مبل ، يه نگاه به خود ِ خسته م ميندازم توي آينه قدي و ميگم اينم از امرزو. بعد بي خيالِ همه وعده هايي ميشم كه از صبح به خودم داده بودم... وعده چاي توي قوريِ نارنجي ، فيلم ، فايل بندي عكسهام ، كافه نشيني و بلا بلا بلا... اونقدر فكر مي كنم به كارهاي مونده و حرفهاي وامونده كه فكرم درد مي گيره ، كه خسته ميشم ، كه پاي رفتنم به هر جايي تاول ميزنه ، كه حتي نمي خوام مرور كنم ديشب چه ها گفتي ... از حل معماي حرفهات خسته شدم.  چشمهامو مي بندم ، كنترل آلت دليت.

شومينه روزهاست كه خاموشه ، چراغهاي سه تايي سوختن و هر آشنايي داره غروبش رو به كار ديگه اي مي گذرونه. من هم  به نيمه شب مي رسونم همه غروبهاي اسفند رو با خيال اينكه همين روزاست پامچالهاي رنگي ، ماهي هاي قرمز و سفالهاي سبزه باز به خيابونها برسن...

ايشالا...

ميگه : كِي فرستادي؟ من كه چيزي نديدم ؟!

ميگم: 8 روز پيش رسيدش كردين!

ميگه: واااااا !!! عجيبه ... حالا چك مي كنم دوباره.

چند روز بهش وقت ميدم... به خودم هم ، هم.

ميگم: ديدين؟

ميگه: چيو ؟

ميگم : نامه رو ...

ميگه : آهان! يه كپي پاس فكس كن دفترم ، البته من از فردا يك هفته نيستم.

يك هفته صبر مي كنم...

ميگم: چه خبر ؟

ميگه: از چي؟!

ميگم: نامه و فكس...

ميگه: آهان! توي كارتابله.

ميگم: اقدام ميشه ديگه ؟

ميگه: ايشالا...

ميگم: قبل از عيد ديگه ؟

يه كم مكث مي كنه و طلبكارانه ميگه: ايشالا...

سكوت مي كنم...

توي دلم ميگم: ايشالا... كه الف ِ  ايشالا ستون بشه و تا تَه بره توي ...!!!

..............

اين روزا خيلي فحش ميدم.

ريليشن شيپ

يه روزايي هست توي زندگي كه درجه گند اخلاقيت سقف رو بغل ميكنه، اونوقت بايد بري توي فيس بوك و بزني اين ريليشن شيپ ويت اعصاب ِ همه.

باز يه روزاي ديگه اي هست كه فقط كسلي و بد اخلاق نيستي اصلن ، اون روزا بايد بنويسي اين ريليشن شيپ ويت اوني كه خووووب بلده لوسم كنه ، هيچم حوصله ش سر نره ، غر هم نزنه و اين حرفا...

وقتي كه شنگولي ، خب معلومه ديگه!... اين ريليشن شيپ ويت لايك زدن و كامنت گذاشتن هستي حتي واسه استتوس نوهء ناتني ِ قمرالملوك وزيري كه به زبان بوركينايي نوشته.

و در نهايت روزهاي عادي كه اون وسط مسطا هستي و  نه گندي ، نه مشنگ ، نه  آويزون ، سينگل ميشي ... اونوقت همه برات لايك مي زنن.

آدمهاي فحش

چقدر كه نوشتنم نمياد اين روزها...

دلم ميخواد تا جايي كه ميتونم سركشي كنم از بايدها و انگشت نشون بدم به همه اون كارهاي مهم زندگيم كه انجام شدن هيچ كدومشون دست من نيست. مي خوام نباشم اون آدمي كه از ده تا كارِ نا تمومش دست كم 7 تاش در گرو ِ ديگرانه... ديگرانِ خوب و منطقي و كاردرست رو نميگم ، دارم از ديگراني صحبت ميكنم كه خود ِ خود ِ فحش ناموسي هستن!

اخيرا زياد فحش ميدم... كم آوردم بس كه مراعات كردم آدمهاي فحش ناموسي رو . بس كه  بايد مدارا كنم با خيلي چيزها و آدمها تا آب از آب تكون نخوره و به يك اشاره مهر ابطال روي كارهاي ناتمام زندگيم نقش نبنده.

كاش يكي مي گفت : تو با خيال آسوده بخواب... وقتي همه چيز رو به راه شد خودم با يه ظرف شير بستني بيدارت مي كنم.


پوخ پوخانه

سيلويانه بسي خوشحاله اين روزها چون بوي اسفند دوباره ريه هاشو پر كرده و چند روزيه كه يه كتري قوري ِ نارنجي رنگ توي آشپزخونه ش دل ميبره . احساس آرامش ميكنه چون حالا ديگه سنگهاي آذرين ِ شومينه  قرمزرنگ ميشن و اين يعني كه خونه شبها گرمه و از بوي گاز هم خبري نيست ... ديگه اينكه ممكنه اِرگول از خر شيطون بياد پايين و يه اوكي زيرِ اون نامه بندازه عين باقلوا كه راه رو واسه سفر باز كنه. سيلويانه اميدواره بختِ بادمجون ِ چهارچرخش باز بشه همين روزا كه ديگه از هر چي بادمجونِ بيزار شده!  اميدوارتره كه اون اتفاق خوبه به زودي براش بيافته ، همون اتفاقي كه گردن انتظارش رو عين غاز كشيده... بعله! سيلويانه پوخ پوخانه شنگول داره از بهترين ماه سال لذت ميبره.

New Roads...

توي زندگي ممكنه به تابلويي برسي كه ميگه " راه جديد"! يعني كه يا بايد قيد هر تغييري رو بزني يا مسيرت رو تغيير بدي. وقتي نقشه جديد رو  بر ميداري ، مي بيني اين راه  بيشتر به تكرار مي مونه تا ادامه!  تكراري كه باز صبر و حوصله مي خواد ، همراه مي خواد و پيدا كردن دلخوشيهايي عادتي ... تكراري كه زمين خوردن داره ، بي راهه داره و باز هم بيلاخ! راهي كه تنها آشنات تجربه هايي هستن كه دستت رو مي گيرن گاهي...

اون وقت مي شيني زير تابلوي جديد و تمام مسيري كه تا حالا طي كردي رو نگاه مي كني ، با خودت  ميگي كاش مي شد لم بدم توي يه صندلي نرم و خمار زندگي بشم تا مدتها ، كه نسيم خوبي از روي دريا وزيدن بگيره و تا خوابي عميق نوازشم كنه ، كه با بوي همون قهوه ء هميشگي بيدار بشم و دنيام آشنا باشه... نه كه تازه كفش هامو عوض كنم و براي راه جديد كولهء نو بردارم.

آخه تا كي راه؟  تا كي رفتن؟... پس كي رسيدن؟!