خاله سیلویا سرنخ حرفها و حسُ حالشو گم کرده ... از دو ماه پیش تا حالا اونقدر اتفاقهای خوب و بد  بهش سر زدن که خنثی شده و در خماریه یک نیم روز اسفند ماه غوطه وره ... حالش خوبه ولی میل عجیبی به ولو شدن روی صندلی راه راه آبی ُ سبز رو داره این روزها و فکر خونه تکونی رو با کش و قوسهای مکرر پس میزنه... آفتاب از چهارچوب پنچره پهن شده روی تمام سطوح ، اونقدر نرم و لطیف که خونه میدرخشه و هیچ غباری برای ربودن به چشم نمی خوره. درسته ، اون تنبلیهای پایان سال رو صمیمانه در آغوش گرفته و فعلن قصد دیگه ای نداره... قورباغه رو نمی خواد که اول قورت بده، اصلن میخواد به زور ببلعه ، درست در شمارش معکوس های وقت اضافه.

دو روزه که ترد میل رو چپ چپ نگاه می کنه ،بستنی می خوره ، سیزن آخر بیست و چهار رو حریحانه تماشا می کنه و این جور که پیش میره همه دارن تو زرد از آب در میان. 

هر چی باشه ماه اسفنده ... ماه دلخوشیهای کوچک و بزرگ... ماه تنفس ِزندگی در وسعتی که دل میطلبه... بی خیال خونه تکونی و ترد میل و روزمرگیها، فقط باید ولو شد روی صندلی راه راه، باید مجذوب سایه روشن های خونه شد ، باید فیلم و سریال تماشا کرد، بستنی دومینوز خورد، در خیابونهای پر جنب و جوش شهر چرخید،کافه لمیز رفت و پشت شیشه مشرف به پیاده رو نشست و همه پستهای فیس بوکی دوستان رو لایک کرد.

بعله!