براي سياوش مقصودي

يه روزايي اونقدر فكراي كوچيك و رنگي توي سرم هستن كه نميدونم از فرط خوشحاليه يا گيجي يا پريشوني؟! بعد همينجوري مثل آقاي پر سر و صدا ميرم توي وبلاگ سياوش... ميخونم و اسكرول دان ميكنم ... اونوقت يه دفه اي ميرسم به نوشته 19 دسامبر ، the man in the mirror و با همه حواسم ميخونمش... پاراگراف به پاراگراف... بي سر ُ صداي ذهن جيغو ، خط به خط و تازه مي فهمم كه حالم هيچ خوب نيست... تازه انگار از پس ِ دنياي واژه هاي رنگي دست نوشته اي بكر رو مي بينم كه هيچ رنگي روش نيست... كه آدمو وا ميداره پرده از روي دلش برداره و از گردباد ِ دنياي آراسته وارد حقيقت دنياي خودش بشه، كه آروم بگيره ، هرچند به دور از  شادي . تازه مي فهمم بعضي آدما توي زندگي لازمن... مثل سياوشي كه هرگز نديدمش و نوشته هاشو بسيار دوست دارم.

دوست ِ خوبم، دارم وراي آينه ها مي بينمت، مردي رو مي بينم كه دنياش خيلي گرم ُ صميميه ، كه واژه هاش دوست داشتني و حقيقي ان ، دلتنگيهاش آدمو دلتنگ مي كنن ... مردي كه هنوز با خداحافظي كنار نيومده... كه نميدونه كدوم يك از مردهاي توي داستانه ...كه شاخ نميزنه  هرگز و دلگرمه به دلخوشيهاي كوچك زندگي، مردي كه يك روز براي يك غريبه صندلي حصيري گذاشت ...


ذهنِ نقاشو

اصولن اسامي و ليريك ها رو نمي تونم زياد توي ذهنم نگه دارم.... زياد كه چه عرض كنم! حتي گاهي كمش رو هم شده كه نتونم!  به هر حال امروز صبح توي آقاي 133  داشتم وايا هدفون يه آهنگي رو گوش مي دادم كه مال  فيلم ِ وانسه ... بعد همينجوري كه اون مي خوند و من حال مي كردم ، ذهنم هم مشغول نقاشي تصاوير مربوطه بود.  الان كه رسمن چيزي از اسم شعر و حتي يه كلمه ش يادم نيست ، اما خوب يادمه كه توي نقاشيم مرد به زن گفت بيا اين كشتي رو قبل از اينكه غرق بشه راش بندازيم  و تا وقت باقي مونده  برسونيمش به خونه !!! و به جاي كشتي داشت يه قايق ِ چوبي رو هل ميداد و زن توي دلش خوشحال بود اما فكر مي كرد كاش دامن سفيدش رو نمي پوشيد و با شلوار لي و كفش كتوني از خونه بيرون اومده بود... با تمام اين حرفا مرد هي درخواستش رو كشدار و بلند تكرار مي كرد و  زن توي دلش مي گفت بي خيال دامن سفيدم، بي خيال اينكه اون فكر ميكنه اين قايق يه كشتيه... بي خيال همه چيز ، اصلن ميرم ميپرم توي بغلش و دستامو دور گردنش حلقه مي كنم ُ مي بوسم نوك بينيشو و بهش ميگم تو خر خودمي، بريم خونه....

خلاصه كه داشتم صبح اينو گوش مي دادم، اگه پيداش كردين حتمن بهش گوش كنين و نقاشي ِ تخيلي ِ مفصل هم فراموش نشه.

سه روز تا زمستون

سه روز مونده تا زمستون ... تا انتظار برف ... تا كنار شومينه ، روي صندلي چوبي تاب خوردنا ، لپ تاپ روي پا فيس بوك چك كردنا ... سه روز مونده تا فصلِ آخر! فصل ِ آخر سال و شايد فصل آخر خيلي چيزها  ... سه روز مونده تا موسم ِ آدم برفيها ، شال گردن كاموايي و سورتمه ء بابانوئل ، تا بوي كيك كريسمسي كه مامان هر سال به ياد بچگي هامون درست ميكنه ... فقط سه روز مونده تا خيلي راه هاي نامعلوم ، تا خيلي اتفاقهاي خوب و آرزوهاي خوبتر ...

یک اتاق

يك اتاق می تونه دو تا پنجره رو به باغ داشته باشه با كركره های باریك ، اونقدر باریك كه پرتوهای سوزنی نور به زحمت راه خودشونو به كف باز كنن و تو رنگ سبز باغ رو از لابلای همون منافذ ِ خطی ببینی...

يك اتاق مي تونه از يه روزي ديگه هيچ وقت نباشه و تو دلتنگ بشي براي همه خاطراتش ، آدمهاش و عطر قهوه اي كه با اون عجين شده بود...

Badge

I have a badge...
a colorful , jolly , flowery badge
for being down and gloomy...for blocking all the shades.
I have a badge...
from a dear, dear friend
who's comforting soul melt my pain in glittering tears.
so sweet and tender floats her soul through me
just like a beautiful swan in my childhood dreams



دوربين

امروز دوربين روي من زوم شده... ديگه به اون دوشاخه ء هميشگي وصل نيست... يعني كه نميتونم مثل هر روز قطعش كنم... يعني كه خيلي بلندتر از قد بلندي كردنامه... مثلن بردنش اون بالا كه دستم نرسه ... كه بي بحث و منطق اون 9 ساعت روي من زوم باشه ، بشه باروت . حالا فقط منتظرم از مراسم عزاداريش برگرده! فقط منتظرم زنگ بزنم اتاقش و اون گوشي رو برداره... فقط منتظرم بگه بفرمائيد...

بازي ِ خيال

سرما ، پنجه هاي آفتاب ... كمي نزديكي ، چند كم دوري ... هفته ها بي خيالي، ساعتي تشويش ... ذره اي خشم ، دنياها عشق ... آب، آتش ... خيال ِ رفتن ، پاي ماندن ... پاييز ِ ملك آباد ، گرماي ياد سفري دور ... كمي دوري، چند كم ها نزديكي ... ياسمين لِوي ،

                                                 ياسمين لِوي،

                                                                  ياسمين لِوي...

اندر احوالات امروز

سه شنبه ، 16 آذر ، يعني كه 7 دسامبر ، روز دانشجو و الخ ، آفتابي هم هست و ديگه اينكه پانداهاي مونث در طول سال تنها 72 ساعت آماده جفت گيري با جنس مخالف هستند... بعله!


Able

مصداق ِ (able): وقتي حرف زدنت نمياد اون حتي راجع به آش شلغم يه بند حرف مي زنه و تا نطقت باز ميشه اون سكوت ميكنه در حد اركستر ماهيان!

اين يعني که میتووونه ... یعنی خود ِ خود ِ اِيبل  ;)

 

پيك آپ


شده آيا كه اصلن فن ِ بيسكوئيت نباشي يك عمر و يه روز چاي خوردنا خوشمزه ترين بيسكوئيت دنيا رو تست كني ؟

شده چشمات اولش مثل وزغ باز بشه از تعجب و بعد هي كوچيكتر و تنگ تر بشه و ممم، مممم راه بندازي؟

آخه يه بيسكوئيت چه كارا كه با آدم ميكنه...!!!  مممممم ;)


گفتم ، گفتي ، گفت

با خودش آواز مي خونه. وسط ِ خوندن اسمم رو صدا ميزنه... ميگم: هوم؟  ميگه: چرا به من گفتي مشنگ؟!  ميگم خب چي مي گفتم ؟ ميگه : يه كلمه مهربون تر ... ميگم پلنگ؟ ميگه : نه ، مهربون تر...  ميگم  نهنگ ؟ ميگه : نُچ  ... ميگم مست ُ ملنگ؟ ميگه : اِي ي ي ي ي قربونت بشم...


ميگه: الو؟ خانم صداقت؟ سلام ... من ميخواستم از برنامه تون تشكر كنم و از همينجا به پدرم بگم سلام پدر، دوستت دارم... چون من پدرم رو خيلي دوست دارم و امسال داماد شدم و هر روز بهش سلام ميدم تا روزم رو خوب آغاز كنم ، چون پدر يك نعمت بزرگ و تكرار نشدنيه و آدم بايد تا زنده هست قدرش رو بدونه تا بعدا پشيمون نشه يك عمر .   واقعن دستتون درد نكنه كه صداي منو پخش مي كنيد، فلاني هستم از بيسان آباد!


توي جلسهء كاري ام ... زنگ ميزنه، نميتونم جواب بدم. بلافاصله اس ام اس ميفرسته كه مگه دوسم نداري ديگه؟؟؟ ريپلاي ميكنم نه عزيزم، تو دوسم نداري ديگه!!! ... اس ام اس ميزنه: چرا؟ مگه چي شده؟ مگه من چي كار كردم؟ براش ميزنم كه اين حرفا چيه؟ توي جلسه هستم، بعدن زنگ ميزنم...   ولي اون ديگه كلن باورش ميشه كه من دوسش ندارم!!!


6 ماه پيش گفت برام شامي درست ميكني؟  از ته ِ دل گفتم : آره عزيزم ، معلومه كه درست ميكنم...   6 ماهه كه قراره براش شامي كباب درست كنم هنوز... ته ِ دلم سوراخ شده.


ميگه : مهندس گفت نامه اوكي ِ ، فقط شمارهء بند ِ اون قرارداد رو هم بهش اضافه كن... ميگم: به نظر من لزومي نداره وقتي كل پاراگراف رو توي نامه آوردم...  ميگه: حالا اينطوري خواسته ديگه... ميگم: بگو خودش اضافه كنه! ...   عين ِ جمله رو به مهندس ميگه فورا"


خيلي چيزا ميگه، اما خيلي كاراي ديگه ميكنه!


دل ِ كوچك ِ موچك

  يه كم ميترسم از نزديك شدن به بهار و هر بار كه بهش فكر ميكنم يه ضربانِ بي قرار شونه هامو فشار ميده. دلم ماساژ ميخواد كه بعدش بيهوش بشم از آرامش ... دلم قلقلك ِ نفست رو روي صورتم ميخواد وقتي كه خوابم ... دلم ميخواد بگم كه چقدر هفته گذشته تولدم بود و چقدر مهربوني ديدم از آدمها ،  عشق ديدم از صميميهاي هميشگي ، حسادت رو هم بو كشيدم ... دلم ميخواد بارون بباره و من همه كارهايي كه مدتهاست بايد انجام بشن رو تيك بزنم... دلم ميخواد كه تو چشماش نگاه كنم و به چشماي مهربونش بگم عشقي كه با ترس آميخته شده، عشق نيست عزيزم ...  حقارته ،  قلاده اي كه هيچ برازنده تو نيست. دلم ميخواد رها باشم دوباره ... ميخواد كه مثل خيلي وقت پيشها ساعت يك ِ شب از كافه بيام بيرون و آخرين حرف حامد رو مشنگانه داد بزنم كه پاينده باشي ... پاينده باشي... پاينده باشي! دلم ميخواد بتونم با نگاهم، با كلمه هام و يا هر طور ِ ديگه به دو يار هميشگيم بگم  قدر مي دونم رنگي كه به قابهاي خاكستريم مي پاشن ...  ميخواد اين دل ِ اطفتاري كه باز خودش رو بسپاره به  امواج  ساحلهاي دور ، اما نمي تونه. نميتونه هنوز  توي ذهنش نقطهء  طلايي اون جاده رو خارج از قاب عكس متصور نشه... دلم ميخواد براي يك بار هم كه شده توي زمان درستي در مكاني درست قرار بگيرم... دلم ميخواد اينقدر خنگ نباشم در زمينه آي پاد ... هنوز ميخواد كه از سيامك گيتار ياد بگيرم...  انگار هر چي سالهاي بيشتري ازم ميگذرن ، دلم چيزهاي بيشتري ميخواد ... آروم نميگيره... هنوز كوچيكه.

سم پاشي

نوشتنم نمياد ... اصلن خيلي بد اخلاق تر از اين حرفام . بد اخلاق كه نه، بي حوصله... بي انگيزه ... بي انرژي!

بفرما... سم پاشي كردم اينجا رو هم.

سمي سم پاااااش ... سم پاشه  آقا ، سم م م م ....

چهارشنبه

چهارشنبه ، 24 نوامبر2010 /03 آذر1389، رگه هاي باريك آفتاب روي مبل قرمزه افتادن، از گودِر ميام بيرون ،  نوبت ِ سلكشنه ياسمين لِويه امروز ، كتاب نيمه كار رو از علامت ِ يك ماه ِ پيش باز ميكنم. انگار هيچ وقت قرار نيست تموم بشه...

زن آذر

هميشه توي طالع بيني ، زن ِ آذر جذابه ، خوش سليقه ست ، مهربونه .... ولي، ولي، ولي... زبونش مااااااااار داره ... مارِش ني ي ي ي ش داره... نيشش سم م م م م داره... سمش همه چيو فاكد آپ ميكنه! بعله. اصولن زن آذر خوب پارادكسيه واسه خودش. البته طالع بيني اينو ميگه ولي خارج از كتاب ، زن آذر واقعن مهربونه ، بي شيله پيله ست، اهل كلك و بازي نيست ، زبونش گاهي نيش داره، نيشش سم داره ، ولي سمش در حدي نيست كه همه چيو فاكد آپ كنه ، زن آذر فقط خيلي بي سياسته .

امكانات


ممكنه آدم  توي يك دوره اي از زندگيش خر بشه ، كور بشه ، كر بشه ... ولي امكان نداره  آدم  تا ابد خر بمونه ، كور بمونه ، كر بمونه!

به گمونم كه بايد همينطوري باشه .