کلافه

*

دارم غرق میشم اینجا بین همه عددها و رقمها و فاکتورهایی که تمام میز نهار خوری رو پوشوندن. این حسابرسی تمومی نداره گویا ، به روح هم اعتقاد نداره حتی و من دیگه صبرم داره تموم میشه لطفن!

*

کباب تابه ای درست کردم با کته زعفرونی ... میاد گرمش میکنه و بوی تپل ُ خوش مزه ش خونه رو بر میداره، بعد در یخچال باز میشه و یک شیشه میاد بیرون و یک قاشق رب از توش ریخته میشه روی کباب!!! رگهای چشمهام میخوان پاره بشن از حیرت، خسته نگاهم میکنه و میگه اصلن حواسم نبود ... خسته م. زیر لب میگم، فاکینگ نامبرز.

*

یکی اومده پیشنهاد داده توی وبلاگش عضو بشم تا پیشرفت کنم... به وبلاگش سر میزنم ببینم ماجرا از چه قراره... می بینم خبری نیست جز تبلیغات ساعت زنانه و یک مشت لینک من جمله خیمه گاه شهدای ایلام ، عشق مدفون، حب الشهادت ، بی شرمانه ترین روزها ، دنیای کشتی کج ، عظمت شیعه و اهل بیت در اسلام، دانلود فیلمهای انیمیشن و الخ. فک کنم از اون دسته آدماست که به روح اعتقاد داره!

*

دلم مسافرت می خواد ، دور از عددها و این هوای دمدمی مزاج ...فقط خودم و خودش... همین.

سایانارو

مقوله انگشتهای پا یکی از مقوله های کمدی این زندگیه ... اغلب خنده م میگیره به فرم انگشتهای پای آدمها من جمله خودم ...  خنده دارتر وقتیه که با جوراب ،صندل لا انگشتی بپوشی و بعد درش بیاری و هیه بشی کلن!

مه و انجلها

چقدر که یه وقتایی حرف هست برای گفتن و آدم نوشتنش نمیاد و چقدر که یه وقتایی هیچ اتفاق خاصی توی زندگیت نمی افته و حرفها از سر انگشتهات میچکن ... خلاصه که مدتیه از اون یه وقتهای اولیه. به گمونم همه حرفها توی این مه غلیظِ قهوه ای رنگ گم شدن ،مثل برج میلاد که دیدن یا ندیدنش راحتی ِ نفس کشیدن رو تعریف میکنه و تعطیلات آلوده رو نیز هم و کافی شاپهای تعطیل رو نیز هم تر که چراغ خاموششون یک بیلاخ گنده ست واسه میل شبونه ت برای یک ماگ تپل موکا و یک کاپ کیک توت فرنگی تپل تر ... بعد مجبوری برگردی خونه، یه لیوان آب کرفس برای خودت بریزی و شوی آخر سال ویکتوریا سکرت رو ببینی با اون انجلهای خخخخخ که پاهاشون تا گردن آدم کش میاد و اونجوری راه میرن ، بوس می فرستن و پشت صحنه دونات گاز میزنن که یعنی من اصلن درگیر رژیم و این حرفها نیستم و خدا از اول منو یک  انجل ِخخخخ با سینه های خخخخخخ تر آفریده... واقعن که خدا اگه همچین کاری کرده بهتره همون بالا بشینه، ساقه کرفس گاز بزنه و از پشت مه قهوه ای رنگ کثیف به سختی شبه آدما رو تماشا کنه ... بعلی یو!

اتفاقات واقعه

۲۰۱۲ هاپولی شد رسمن و ۲۰۱۳ هپی گشت شدیدن :)

بعله...

وایااااع

سرمای بعد از برفه و توی ساختمون نیمه کاره روبرویی کارگرها آتیش روشن کردن ، دورش جمع شدن ، چای می خورن و یکیشون زده زیر آواز... به زبان آنگولایی گویا! توش یه عالمه اَعوووو، وَعااا، هایاااا، وایاااع، لَعااایاااع و هُوایااا داره... خیلی هم خوش می گذره بهشون...اصلن یک حَوالتیاااع! 

یک کنج جادویی

یه گوشه خونه هست که این روزها چشم ازش بر نمی دارم... یه درخت کریسمس هست که چراغهاش چشمک می زنن، جورابهای سبز ُ قرمزی که هر کدوم برای کسی هستن و معلوم نیست توشون به جز شکلات چی باشه...  بابا نؤل کنار سورتمه ش ایستاده و داره بسته های کادو پیچ شده رو پای درخت میذاره... آدم برفی و آقای گوزن شمالی،دماغ توی شال گردنهای پشمیشون بهت چشمک میزنن و از چشمهاشون شادی می پاشن.

 آدم خیلی دلش می خواد خخخخخخ بشه و خودشو توی اون سورتمه جا کنه ...