عصر و عصا
بارون می باره... هوا از اون ابری هاست که دلت نمی گیره، که می خوای هی باشه همینطور و صبح تموم نشه. وقتی هم تموم شد عصر نشه کلن... یه دفعه شب بشه.
توی روزای ابری ِ پاییز ، تکلیف عصر مشخص نیست ! انگار هر روز ، طی ِ جدالی سهمگین ،عصر با صبح ، ظهر و شب قهر میکنه و به نشانهء یک معترضِ بد اخلاق ،عصا قورت میده و خشکش می زنه و تبدیل میشه به بُرشی از زمان که هویت نداره و هیچ حس خاصی بهت نمیده ،جز بلا تکلیفی و حتی خفگی... همش منتظری شب بشه بری بیرون، بری کافه یا توی خونه فیلم ببینی ... حتی عصرای ابری فیلم تماشا کردن هم یه جورایی بی روحه ... نمیدونم این ماجرای ابر و عصا رو فقط من حس می کنم یا واقعن همینطوره! خب چرا همش عصا قورت میده؟ چرا آدامس خرسی نمی جوه که مهربون و تپل بشه و دیگه دعوا نکنه و آدما دوسش داشته باشن؟ هان؟
فعلن که ظهرِ ابری ِ پاییزیه و خیلی هم اوضاع ِ هویتی و حسیش خوبه که آدمه قراره سوپ بپزه... بعله!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:2 توسط سيلويا
|