چقدر که یه وقتایی حرف هست برای گفتن و آدم نوشتنش نمیاد و چقدر که یه وقتایی هیچ اتفاق خاصی توی زندگیت نمی افته و حرفها از سر انگشتهات میچکن ... خلاصه که مدتیه از اون یه وقتهای اولیه. به گمونم همه حرفها توی این مه غلیظِ قهوه ای رنگ گم شدن ،مثل برج میلاد که دیدن یا ندیدنش راحتی ِ نفس کشیدن رو تعریف میکنه و تعطیلات آلوده رو نیز هم و کافی شاپهای تعطیل رو نیز هم تر که چراغ خاموششون یک بیلاخ گنده ست واسه میل شبونه ت برای یک ماگ تپل موکا و یک کاپ کیک توت فرنگی تپل تر ... بعد مجبوری برگردی خونه، یه لیوان آب کرفس برای خودت بریزی و شوی آخر سال ویکتوریا سکرت رو ببینی با اون انجلهای خخخخخ که پاهاشون تا گردن آدم کش میاد و اونجوری راه میرن ، بوس می فرستن و پشت صحنه دونات گاز میزنن که یعنی من اصلن درگیر رژیم و این حرفها نیستم و خدا از اول منو یک  انجل ِخخخخ با سینه های خخخخخخ تر آفریده... واقعن که خدا اگه همچین کاری کرده بهتره همون بالا بشینه، ساقه کرفس گاز بزنه و از پشت مه قهوه ای رنگ کثیف به سختی شبه آدما رو تماشا کنه ... بعلی یو!