"ه"
سوز داره هواي نفسم ...برفاي روي دلم آب نميشن و هي يخ تر ميزنن... سرم سنگ بارون شده با واژه هاي تيز و سرد ... دست چپم مهربوني رو روي كاغذ مي نويسه ... م ه ر ب و ن ي ..." ه" رو دوست دارم ، گرما داره انگار، هرچند كه الان خاموشه... ميذارمش بين دستام و با نفسام هااا مي كنم بلكه گرم بشه ... نفسم سرده... "ه" رو نميشه آسون گرم كرد ... براش حرف مي زنم... از آدما مي گم آرو آروم...
آدما ميان و ميرن...
بعضيها ميان و نمي رن ...
بعضيها نمي رن و مي مونن...
بعضي نه ميرن ، نه مي مونن ...
بعضيها موندت رو مي خوان و بعضی نه...
بعضي مي خوان كه باشي ، ولي نباشي ...
بعضيها پا ميذارن روي موندنت، خط مي كشن روي بودنت و هر وقت خواستي محو ِ محو بشي يه پاك كن بر مي دارن، يه گوشه از خط خطيهاي روتو پاك مي كنن كه باز يه كم باشي...نه كه براي هميشه نباشي...
ولي باز قلم بر مي دارن و خط ها رو بي رحمانه مي كشن روي بودنت...
زير خط ها نور نيست...
هواي نفس كشيدن نيست...
زير خط ها هيچ شعله اي بر افراشته نميشه ...
مهربوني نيست و
"ه" خاموش ِ خاموشه...
مثل تو كه الان توي دستاي من خاموشي...
هااااااا.......