قبلنا كه هوا اينقدر گرم نبود و آسمون توي هفته چهار بار رنگ عوض نمي كرد و كلمه هام گُم نمي شدن ميون بودن و نبودن و حتي قبل تر ها كه شمعدونيهاي خونه آقا جون خوشحال بودن و اون ميز خطاطي شو كنار پنجره رو به ايوون ميذاشت ُ بوي مركبش توي اتاق ميپيچيد....... اون تابستونا كه من آرزوم بود برم تهران و مامان جون از  كله جوشاي معروف ُخوشمزه ش ميپخت واسه نهار و من از صبح تا ظهر با آلما و خشايار و علي 1 و علي 2 بازي ميكردم....... اون وقتا كه مثل الان خونه اي براي خودم نداشتم و كلنا بد اخلاق ُ عبوس ُ خااااااانوم بودم ... اون وقتا كه زندگيم زياد به تعليق در نمي اومد و كافه هاي شب خالي از صداي مني بودن كه انگار ميله ء پيچ دار قورت دادم ُ راست نمي تونم بشينم.......

اون وقتا رو  , رنگ ُ بوي اون قبلنا رو , خاطره ء اون موقع ها رو  خيلي دوست دارم ... وقتي كه اين لاله نبودم رو خيلي ميس ميكنم ... نه كه الانمو دوس نداشته باشم... نه,‌ فقط درك درستي از حال ندارم و شايد كه بعدتر ها اين روزام برن توي فِي ورتي ِ مغزم ...شايد.