مرداد ِ لاغر
اين روزا دارن آروم آروم و بي تفاوت ميگذرن... مثل يك زن قد بلند لاغر اندام كه دامنش روي زمين كشيده ميشه و در مسير نامعلومش فقط از جلوي چشمات عبور ميكنه... بي كه نگاهت كنه و حتي متوجه حضورت بشه.
وقتي بر ميگردم به عقب تر ها مي بينم كه مرداد هميشه همين زن لاغر اندام ِ بلند قد بوده و حتي يك گرم به وزنش اضافه نشده...
اين روزا سه تا فيلم افتضاح ديدم، هيچي فيلم خوب نديدم... بي دعوت عروسي رفتم و خودمو لو دادم... عكاسي كردم... هر روز تصميم گرفتم به آقاي كولر زنگ بزنم و باز موكولش كردم به فردا ... فارسي وان ندارم و نمي دونم ييانگ و فري جوليتو و پدرو خوزه در چه حالي هستن... پس فردا تولد دعوتم و هنوز كادو نخريدم... سعي كردم بي بهونه مهربون باشم و تا حدي تمرين ِ بي خيالي كردم ... خوشحال بودم ، غمگين و گاهي دلتنگ ِ دلتنگ... اولين نبودم و حتي كه نزديك به آخرا جا داشتم و كلن به اين زن افاده اي تا تونستم فينگر نشون دادم!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:1 توسط سيلويا
|