بي آبي ، دوغ و خونه هاي رويايي
آقاي ايكس واسه هر كدوممون يه شل دوغ آورده... اولش كلي آخي و الهي ِ كش دار گفتيم و هي چشمامونو مهربون و نازك كرديم و احساساتي شديم ، بعد يكي گفت حالا چرا دوغ؟ مثلن چرا خرما نياورده؟ اون يكي گفت : زولبيا باميه! يا كيك شكلاتي ... بعدش پيشنهادي بود كه مسلسل وار بينمون رد و بدل مي شد وحتي كه بعضيهاشون خيلي بي ناموسي بودن! درنهايت تصميم گرفتيم اين بار كه آقاي ايكس اومد دفتر، ديگه كارشو راه نندازيم و فحشش بديم و خوب بزنيمش....!!!! نه خب ، اينا از تبعات ماه رومضون و نرمال نبودن در شرايط بي آبيه!
بعد نشستم پاي ايميل هام كه ديدم دوستم لوك! برام يه ايميل فوروارد كرده از خونه هاي رويايي در مكانهاي رويايي... يعني من ضعف كردم، من دلم خيلي از اون خونه ها خواست ...اونقدر كه ته دلم يه دفه سوراخ شد از شدت خواهش.... اونقدر كه استخوناي پشتم درد گرفتن و چشام نازك شدن از التماس... در حدي كه واژه ء خواستن برام معنا پيدا كرد و حقيقي شد... الان فقط دوس دارم تو يكي از اونا باشم... با اون شيروونيهاي تپل و كوچه هاي سراشيبي كه آدم هوس مي كنه از شدت سرمستي كل مسير رو غلط بزنه تا پايين و بيافته توي دريا و اصلنم دردش نياد و زخمي نشه و نميره...
من الان خيلي دلم از اون خونه ها مي خواد...دوغ و خرما و زولبيا و چيز بي ناموسي و اين حرفا نمي خواد دلم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:34 توسط سيلويا
|