در انتظار لک لکها
خسته است... از شلوغیها...حرفهای مردم... از دیوارهای سرد و بی روح مطب دكتر راد و انتظار برای آمدن لك لكها خسته است.
مارلبرو قرمزش را آتش می كند. تراك 8 , بوی نارنج و مرز نامعلوم آبی دریا و آسمان او را به خلسه ای از آرزوهای بر باد رفته می برند.
عاشق میز و صندلی حصیری روی تراس است . به قول ارسلان بهترین نوشته هایش را در همان فضا خلق كرده بود. میل عجیبی به نوشتن دارد اما نقطه شروع را گم كرده است! پك محكمی به سیگار می زند بلكه آشفته گیهایش را به دست باد بسپارد.
افکار به هم ریخته اش را جستجو می كند...
... انتظار بی صبرانه هاله برای روزی كه به قول آبتین لك لكها كودكی برايش بياورند...
... اوضاع قمر در عقرب شركت و جدایی از شریك چندین ساله اش...
... شش ماه بی خبری از ارسلان پس از خروج زمینی او از مرز...
نه! هیچ یك شروع داستانش نیستند.
پكی دیگر به سیگار می زند... برای یافتن نقطه آغازین داستان هزار قطعه ذهنش را به هم ریخته است... بهانه سفر را به یاد نمی آورد . باید به هاله زنگی بزند. دلش صدای او را میخواهد... آهنگ ابریشمی صدایش را... راستی صدای هاله را اولین بار كی شنیده بود؟ باز هم به یاد نمی آورد.
گوشی را از جیب كت خارج می كند...خاموش است.
دگمه قرمز... روشن...
یك , دو , سه, چهار... و اس ام اس های در راه مانده می رسند.
( فرزان): چرا خاموشی؟ تو الان باید اینجا باشی. به من زنگ بزن ...همه نگرانتیم .
مارلبرو قرمزش را آتش می كند. تراك 8 , بوی نارنج و مرز نامعلوم آبی دریا و آسمان او را به خلسه ای از آرزوهای بر باد رفته می برند.
عاشق میز و صندلی حصیری روی تراس است . به قول ارسلان بهترین نوشته هایش را در همان فضا خلق كرده بود. میل عجیبی به نوشتن دارد اما نقطه شروع را گم كرده است! پك محكمی به سیگار می زند بلكه آشفته گیهایش را به دست باد بسپارد.
افکار به هم ریخته اش را جستجو می كند...
... انتظار بی صبرانه هاله برای روزی كه به قول آبتین لك لكها كودكی برايش بياورند...
... اوضاع قمر در عقرب شركت و جدایی از شریك چندین ساله اش...
... شش ماه بی خبری از ارسلان پس از خروج زمینی او از مرز...
نه! هیچ یك شروع داستانش نیستند.
پكی دیگر به سیگار می زند... برای یافتن نقطه آغازین داستان هزار قطعه ذهنش را به هم ریخته است... بهانه سفر را به یاد نمی آورد . باید به هاله زنگی بزند. دلش صدای او را میخواهد... آهنگ ابریشمی صدایش را... راستی صدای هاله را اولین بار كی شنیده بود؟ باز هم به یاد نمی آورد.
گوشی را از جیب كت خارج می كند...خاموش است.
دگمه قرمز... روشن...
یك , دو , سه, چهار... و اس ام اس های در راه مانده می رسند.
( فرزان): چرا خاموشی؟ تو الان باید اینجا باشی. به من زنگ بزن ...همه نگرانتیم .
( نسيم): من و مامان داريم ديوونه ميشيم. كجايي داداشي؟؟؟ كجا؟
(مهندس كیانوش): باورم نمیشه مهندس. واقعا متاسفم.
مجسمه ای بی روح است كه آرام آرام به یاد می آورد. نقطه آغازین را پیدا كرده است...
بازگشت از مطب دكتر راد و مشاجره با هاله برای پایان مداوای بی اثر چند ساله اش...
واژگون شدن پیر مرد دوچرخه سوار و ترمز ناگهانی ... فریاد و خون ...
به یاد می آورد جسم بی جان هاله و تلی از خاك را...
حزن صدای قرآن و جای خالی ارسلان قلبش را می فشرد...
بی خبر راهی سفر شده بود... جاده شمال .... ویلای پدری.
سوزش اشك گونه هایش را می خراشد ... با دستانی لرزان روی كاغذ می نویسد:
هاله! عزیزم... انتظار بس است ... لك لكها دیگر نمی آیند.
مجسمه ای بی روح است كه آرام آرام به یاد می آورد. نقطه آغازین را پیدا كرده است...
بازگشت از مطب دكتر راد و مشاجره با هاله برای پایان مداوای بی اثر چند ساله اش...
واژگون شدن پیر مرد دوچرخه سوار و ترمز ناگهانی ... فریاد و خون ...
به یاد می آورد جسم بی جان هاله و تلی از خاك را...
حزن صدای قرآن و جای خالی ارسلان قلبش را می فشرد...
بی خبر راهی سفر شده بود... جاده شمال .... ویلای پدری.
سوزش اشك گونه هایش را می خراشد ... با دستانی لرزان روی كاغذ می نویسد:
هاله! عزیزم... انتظار بس است ... لك لكها دیگر نمی آیند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:51 توسط سيلويا
|