مادرِ آسموني از كيسهء مخملي ِ نارنجي رنگش يه مشت گرد جادويي توي هواي صبحگاهي پاشيده كه لمسش روي گونه هام برگهاي نارنجي ، خاك بارون خورده و رقص دود از كنده هاي جنگلي رو تداعي ميكنه....

اين روزها حس پاييز رو ميشه با هر نفس فرو كشيد ... ميشه صداي رسيدنش رو از ورق خوردن دفترهاي 40 برگ و 100 برگ شنيد... ميشه پشت ديوار كاهگلي يه كوچه باغ منتظرش بود... ميشه باهاش تلاقي كرد.       ولي خيلي حس ها و بودن ها هستن كه هنوز هم با رسيدن فاصله ها دارن... فاصله دارن از انتظار نزديك و شايد در مداري موازي سير ميكنن ، مداري كه هرگز به نقطه تلاقي با مدار اين روزها نميرسه...

شايد وقت يه فنجون قهوه ست... يه قهوه داغ توي يه كافه دنج و يه گپ طولاني.