من هميشه آدم ِ كاراي بزرگ بودم توي زندگيم... هنوز هم هستم، فقط يه كاري هست كه از من و خودم و زندگيم بزرگتره!  لااقل من اينطوري ابعادش رو روي ديوار خيالم مي بينم و از هيبتش مي ترسم.

زياد ازش دور نميشم ولي، گاهي بهش فكر مي كنم. به روزي كه نوبت ِ لتس گت دان ويت ماي هَيولا برسه. مي ترسم كه حتي امتحانش كنم ... دلم هُري مي ريزه پايين از تصور اينكه نتونم از پسش بر بيام و فرداي روز چلنج نتونم مثل هميشه نفس بكشم ، قهوه درست كنم ، برم سركار يا برم بيرون با دوستام ، خوش باشم ، فيلم تماشا كنم ، عطر جديد بخرم هي ، چاينيز نودل درست كنم و حتي شامي كباب يا ته چين مرغ !  نتونم موزيك گوش بدم، عكاسي كنم ، برم سفر و با اِس راجع به پالم اسپرينگز شوخي كنم و كلن كه لاله باشم ديگه.

نُچ! الان وقتش نيست. من بايد بزرگتر از اين كار ِ هيوج بشم حالا حالا ها...