چقدر بي مقدمه بعضي رفتنها كه فقط در كلام جا داشتن در عمل جون ميگيرن ... مثل رفتن گوچي. يك باره آدمي با خاطره هاي منحصر به خودش دو روز با رفتن از اين ديار فاصله مي گيره و من فقط مي تونم شواهدِ  رفتنش رو از روي لباسهاي تازه اي كه خريده ، ليست بلند بالاي كارهاي قبل رفتنش و خنده هاي نه چندان عميقش لمس كنم... هنوز نرفته دلتنگيشو حس ميكنم وقتي ازم ميخواد يك بار ديگه داستان خارخاسكها رو براش تعريف كنم و من اونقدر با اين خواهش ِ اون ميرم به خاطره هاي دور و نزديك كه داستان رو فراموش مي كنم... فقط موز و توت فرنگي دقيقه هايي رو به ياد ميارم كه خوش بودن ، ميرم به اولين بار كه عينك به چشماش داشت، كه توي اون اتاق ِ   سرمه اي ليمويي به من ِ غريبه سيگار تعارف كرد . ميرم به اولين صبحانه فئودالي ِ نيمكت، به شبي كه توي كافه يه پاكت مور رو پا به پاي يك گپِ طولاني تموم كرديم، به روزهاي عكاسي، سيزده به درها ، چهارشنبه سوريها، به سفر ِ تهران و كافه نادري ... ميرم به خيلي از خاطره هامون سرك مي كشم ، به همه خوب ُ بدهاي بعد از اون شب.

دلم براش تنگ ميشه. براي گوچي.