خونه از تميزي برق ميزد و اين تنها درخشش ِ ديشب بود. بعد از گذشت ِ روزها از اون بيماري ِ طاقت فرسا، با كته ماستم خزيدم توي كنج كاناپه نارنجيه و فيلم كمدي درام ِ  كانال ام بي سي مكس رو مثل مُسكن نگاه كردم... يه شب آروم داشتم . فقط آروم بود ديشب كه اين هم غنيمته.

بعضي وقتا باد از مبدئي به ديار آدم راه پيدا ميكنه كه مقصدش ويرانيه و اين ويراني ميتونه مثل يه ديوانه ساز همه شادي رو از روحت بگيره... بعد تو مي بيني كه در اوج زنده بودن مُردي! يعني يك مرده ء زنده كه هيچ كس مرگت رو باور نميكنه و همه ميخوان ازت كه مثل روزهاي زنده بودنت باشي هنوز.، كه چراغ شبهات رو روشن كني باز ... ولي تو شمعي به جاي شمعهاي نيمه سوخته و خاموش روشن نميكني. شايد چون ميخواي توي خاموشي ِ حاضر دنبال درخششي بگردي كه آتشش رو  خودت روشن نكرده باشي...كه برات آتشي ، نوري يه جايي روشن كرده باشن/ كرده باشه كسي.  نميدونم!

خلاصه كه ديشب خونه از تميزي برق ميزد ، هيچ شمعي روشن نبود ، بادي هم نمي وزيد و يه آرامش بي وزن توي فضا جاري بود كه بي صدا بهم ميگفت بايد سپر مدافعم رو پيدا كنم.

يعني سپر مدافع من چه شكليه؟