اين روزا با پتو سبزه رابطهء تنگاتنگي دارم! داستانش ساده ست! ... پنجره رو باز ميذارم، يخ ميزنم.... ميپيچمش دورم و حظي ميبرم مبسووووط .

آخر هفته م رو دوست داشتم و مهموني ِ پنجشنبه خيلي خوش گذشت... كلي پانتوميم ِ مضحك بازي كرديم تو مايه هاي متابوليسم ِ عمه م و مقادير قابل توجهي عبارات بي ناموسي! مودِ من اونشب رسمن نارنجي بود ، مخصوصا كه ظهرش جناب دوست  علي رغم  اتفاقاي شب قبل ، درست وقتي كه انتظارشو نداشتم غافلگيرم كرد... يعني خوب بلده با مهربونيش خشمم رو ذوب كنه، كه از يادم ببره چقدر چقدر چقدر براش مهربوني رو ممنوع كرده بودم. بي خود نيست كه با گذشت اين سالها و همه ء انتر بازياش هنوز هم براي من يه دوستِ خاصه.

امروز آقاي آبان با چترش رسيد ... نمي دونم اين چه عادتيه؟ ولي چه بارون بياد و چه نياد، آقاي آبان هر سال با چترش وارد شهر ميشه... از اون چتر بزرگاي سرمه اي رنگ داره و بارونيِ بلند مشكي تنش ميكنه...حتمن ديدينش.

...