بوي گردو
حس تازه اي دارم به اين روزها.
انگار همه خيابونها ، كافه ها و آدماي دور ُ نزديك هم ميدونن كه اين روزها براي من موقتي ان. مي دونن كه به نقطه ترانزيتِ روزهام رسيدم. به جايي كه ديگه روي هر صندلي اي بشينم، با هر كسي كه باشم و از هر خيابوني كه بگذرم، فقط يك مسافرم... يه مسافر كه اينجاست تا ادامه مسيرش اعلام بشه. يك مسافر كه از سفر قبليش خسته شده ... روي نيمكت پاروي پا انداخته ، خودش رو سُر داده جلو ، يه كم فكر مي كنه ، يه كم كتاب مي خونه ، رفت ُ آمد آدما رو تماشا ميكنه ، شايد باهاشون گپي هم بزنه ، بخنده ، چاي يا قهوه اي كنارشون بمونه ... ولي مي دونه موندني نيست .
ديروز منا ساز زد. "روز برفي" رو بعد از مدتها برام خوند. روي زمين پاهامو دراز كرده بودم ، سرم رو تكيه داده بودم به ديوار و پرواز كلاغهاي ششصد دستگاه رو از دريچه ديوار روبرو نگاه مي كردم. آفتاب روي ميز چوبي افتاده بود، روي گردوها و بادامهاي سر بسته، روي ظرفهاي سفالي سبز و بطري نارنجي، روي زير سيگاري چوبي و دونه هاي سياه ِ فلفل. كلاغها در پس زمينه اي آبي پرواز مي كردن ، رضا پوسته هاي گردو رو مثل عود مي سوزوند ، منا مي خوند " ديگه وقت ِ رفتن سفر دور و درازه... " و من ديگه همه چيز رو مي دونستم.