در يك روز معمولي و يا يك شب معمولي تر ، يه اتفاق خوب خيلي بي خبر غافلگيرت مي كنه... براي چند ساعتي هم كه شده تيكه هاي به هم ريخته ذهن رو از چشمت دور مي كنه و تو نفس مي كشي... فكر نمي كني... منتظر اون خبر مهم نمي موني... باز بي بهونه مي خندي و در اوج مشنگي مي دوني كه چقدر اين استراحت برات لازم بوده.

.

.

راستي... من سومين لاك پشت زندگيم رو هم پيدا كردم. در يك ظهر پاييزي ، درست روزي كه رفيق مشكي رو فروختم، از لبه يه ديوار افتاد پايين! عجيبه كه چطور سر از اون بالاها در آورده بود!!! به هر حال بردمش توي حياط خونه بابا ... اسمش انتره! :)