يه خيابون
يه خيابون ِ سنگفَرش شده هست كه از كوه به سمت اقيانوس شيب داره. هر دو طرفش ساختمونهاي كوچيك با شيروونيهاي رنگي و بالكنهاي پر از گل ايستادن .... يعني سالهاست كه اونجان. يه كافه توي همون خيابونه كه سايه بوناي زرد و صندليهاي سفيدش رو هر روز بيرون ميچينه و روبروش یه گل فروشي و یه كتاب فروشي ِ كوچيك ُ قديميه... اونا هم از خيلي وقت پیشا همونجا بودن.
روي صندلي سفيدا كه بشيني ، ميتوني اقيانوس رو بو بكشي... بوي گلها و بوي نون تازه رو پر كني توي ريه هات. مي توني از ته دل بگي گور باباي دنيا ، گور باباي هر چي آدم گند و بي صفته . ميتوني يه شينگ نشون بدي به ياد ِ همشون و خوووووب حال كني از آرامشي كه تو رو در آغوش گرفته.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ ساعت 12:47 توسط سيلويا
|