يه كم ميترسم از نزديك شدن به بهار و هر بار كه بهش فكر ميكنم يه ضربانِ بي قرار شونه هامو فشار ميده. دلم ماساژ ميخواد كه بعدش بيهوش بشم از آرامش ... دلم قلقلك ِ نفست رو روي صورتم ميخواد وقتي كه خوابم ... دلم ميخواد بگم كه چقدر هفته گذشته تولدم بود و چقدر مهربوني ديدم از آدمها ،  عشق ديدم از صميميهاي هميشگي ، حسادت رو هم بو كشيدم ... دلم ميخواد بارون بباره و من همه كارهايي كه مدتهاست بايد انجام بشن رو تيك بزنم... دلم ميخواد كه تو چشماش نگاه كنم و به چشماي مهربونش بگم عشقي كه با ترس آميخته شده، عشق نيست عزيزم ...  حقارته ،  قلاده اي كه هيچ برازنده تو نيست. دلم ميخواد رها باشم دوباره ... ميخواد كه مثل خيلي وقت پيشها ساعت يك ِ شب از كافه بيام بيرون و آخرين حرف حامد رو مشنگانه داد بزنم كه پاينده باشي ... پاينده باشي... پاينده باشي! دلم ميخواد بتونم با نگاهم، با كلمه هام و يا هر طور ِ ديگه به دو يار هميشگيم بگم  قدر مي دونم رنگي كه به قابهاي خاكستريم مي پاشن ...  ميخواد اين دل ِ اطفتاري كه باز خودش رو بسپاره به  امواج  ساحلهاي دور ، اما نمي تونه. نميتونه هنوز  توي ذهنش نقطهء  طلايي اون جاده رو خارج از قاب عكس متصور نشه... دلم ميخواد براي يك بار هم كه شده توي زمان درستي در مكاني درست قرار بگيرم... دلم ميخواد اينقدر خنگ نباشم در زمينه آي پاد ... هنوز ميخواد كه از سيامك گيتار ياد بگيرم...  انگار هر چي سالهاي بيشتري ازم ميگذرن ، دلم چيزهاي بيشتري ميخواد ... آروم نميگيره... هنوز كوچيكه.