يك اتاق می تونه دو تا پنجره رو به باغ داشته باشه با كركره های باریك ، اونقدر باریك كه پرتوهای سوزنی نور به زحمت راه خودشونو به كف باز كنن و تو رنگ سبز باغ رو از لابلای همون منافذ ِ خطی ببینی...

يك اتاق مي تونه از يه روزي ديگه هيچ وقت نباشه و تو دلتنگ بشي براي همه خاطراتش ، آدمهاش و عطر قهوه اي كه با اون عجين شده بود...