گاهی به اين نتيجه مي رسي هر آدمي به دنبال منافع شخصي ِ خودشه. مي تونه اون آدم دوست صميميت باشه ، مي تونه يه دوست معمولي باشه ، مي تونه هر ايكسي باشه كلن و تو  مي دوني كه اين خودخواهي غير منطقي هم نيست ولي در عين حال براي تو  آزار دهنده ست.  یه دفعه چشمت باز میشه و می بینی  وقتی پای تفريحهاي به تاريخ پيوسته ء شبانه و خوشيهاي غيره مياد وسط ، آدماي نزديك زندگيت هم ترجيح ميدن در برابر خيلي اتفاقها و رفتارها سكوت كنن ، ابراز پريشوني ِ تكستي نهايتا و بلا بلا بلا ! اونوقت ، همونقدر كه بهشون حق ميدي خوشي هاي گذشته رو ميس كرده باشن ، همونقدر دلت مي شكنه ، چون منحا شدن ِ خيلي چيزها رو از تصوير پذيرفتن ، چون درست توي همين اتمسفر لجن يكي دوتا آدم ِ حاشيه اي حاضرن قيد لحظه رو بزنن ، كنارت بمونن و هيچ ادعايي هم از صميميت ندارن...

اونوقته كه مي خواي تنها باشي ، به دور از اين صميميتهاي ...  ، به دور از اين فضاهاي آزار دهنده .