مثل هوا وارد جسمم شد ، چند روز پيش كه پاهارو روي مبل قهوه ايه دراز كرده بودم و به هيچ چيزي فكر نمي كردم. درگيرم كرد... هي فكر ، فكر، فكر كه اين حس ُ حال مال ِ چه دوره اي از زندگيم بوده ... فكر به اينكه مال هفت سال پيش بود يا چهار سال پيش يا نزديكتر از اين سالها و شايد خيلي دورترها؟ چقدر دوستش داشتم ، بايد محكم بغلش مي كردم ، اونقدر محكم كه هميشه با من بمونه. انگار شخصيت داشت... يعني انگار كه سايه روشنِ يك نيم روز اسفند بود ، درست بعد از بارون ، توي يك هواي معتدل ، نه گرم ، نه سرد با يه عطر ديوونه كننده . خودم رو توي اون حال ُ هوا ديدم كه چقدر خوب بودم. من هنوز نمي دونم اين حس از كجاي زندگيم برگشته بود ، يادم نمياد چطور و كجا جا گذاشته بودمش.  يك شبِ ورق بازي از سالها پيش مياد توي ذهنم ، اولين لاك پشتم و تخم مرغ رنگيهاي شب چهارشنبه سوري ، يه خونه باغ رو مي بينم ، عيد سالها پيش رو كه من و اون توي خونمون خوش بوديم . اون مبل نارنجيه رو مي بينم كه توش لم داده بودم (گولهء گوله) وقتي كه آسوده ترين آدم دنيا بودم و يه زيپوي قرمز داشتم، ، خونه م رو مي بينم، شمعهاشو ، بوي عود و حضوري كه دوسش داشتم،  شبهاي نيايش رو به وضوح مي بينم و كلافه م از اين سردرگمي...

نمي دونم... از چند شب پيش تا حالا دارم خيلي چيزها رو مرور مي كنم ، خيلي بولد هاي كوچك و نامرئي رو ، خيلي آدمها، دوره ها، حس ها و خاطراتو. فقط مي دونم كه دلم مي خواد دوباره توي اون حالُ هوا باشم ... توي همون سايه روشنه، تو همون هوا سرمست بشم باز ... كه نه گرمم باشه و نه سرد ...كه بعد از بارش بارون بادِ خوبي وزيدن بگيره ، صورتم رو لمس كنه و من بي نهايت آسوده باشم.