بي نام ، بي رنگ ...
نگاهت پرت ميشه به يك جاي دور كه هيچ اسمي نداره ، كه با هيچ رنگي نميشه نقاشيش كرد، كه نميشه توضيحش داد براي آدمي كه كنارته و پر از علامت سواله ... وقتي واسه لحظه هاي گم شدنت در ساعتهاي با هم بودن نگرانت ميشه ، صدات ميزنه ، دستت رو ميگيره و مي پرسه: كجا بودي؟
تو هم گيج از حال ُ هواي بي نام ترين افق خيالت دنبال جمله اي مي گردي ، توي هزارتويي از مه نگاهت رو ميچرخوني تا با با واژه اي يا جمله اي خطوط نگراني رو پاك كني از نگاهش ، ولي كلمه هات هي محو تر مي شن و تو هي بي واژه تر ... بي واژه هاي مهربون، بي واژه هاي اطمينان بخش كه بهش بگي: همين جام ... خوب ِ خوبم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 15:30 توسط سيلويا
|