شش سال پيش توي يه همچين روزي كه همه حقيقت رو مي دونستن و من هيچ نمي دونستم كوه ِ پشت سرم فرو ريخته ... درست همون روز كه نيلوفر كوچيك تر از اين روزهاش بود و پيشنهاد داده بود براي آگاه كردن خواهرش بهتره از ديالوگ "شتري كه در هر خونه مي خوابه " استفاده بشه  ، من هيچ فكر نمي كردم حتي يك روز دوام بيارم و اين روزها رو زندگي كنم. هرگز فكر نمي كردم بتونم دوباره بخندم و با آدمها باشم ، با منا از همه چي و هيچ حرف بزنم و ساعتها رو كم بيارم . فكر نمي كردم دوباره مهموني بگيرم و نودل بپزم ، سفر برم ، كار كنم ، دل ببندم و باز از خريد كفش ذوقي بشم . باورم نمي شد دوباره بتونم بدون اون از آقاي يگانه فيلم بگيرم و هيچ فكر نمي كردم يك روز بتونم براي كسي بي اشك و آه از خاطرات خوبمون حرف بزنم و حتي به يادشون بخندم.

حالا ديگه حرفهاي شش سال پيش ِ خيلي از آدمها رو باور مي كنم. حالا ديگه مي دونم كه زمان بهترين مسكن براي آروم شدن دردهاي عميقه ، اما اينو هم مي دونم كه هيچ مسكني و هيچ دل بستگي اي جاي اون حفره رو توي دل من پر نمي كنه... هرگز.