چقدر كه نوشتنم نمياد اين روزها...

دلم ميخواد تا جايي كه ميتونم سركشي كنم از بايدها و انگشت نشون بدم به همه اون كارهاي مهم زندگيم كه انجام شدن هيچ كدومشون دست من نيست. مي خوام نباشم اون آدمي كه از ده تا كارِ نا تمومش دست كم 7 تاش در گرو ِ ديگرانه... ديگرانِ خوب و منطقي و كاردرست رو نميگم ، دارم از ديگراني صحبت ميكنم كه خود ِ خود ِ فحش ناموسي هستن!

اخيرا زياد فحش ميدم... كم آوردم بس كه مراعات كردم آدمهاي فحش ناموسي رو . بس كه  بايد مدارا كنم با خيلي چيزها و آدمها تا آب از آب تكون نخوره و به يك اشاره مهر ابطال روي كارهاي ناتمام زندگيم نقش نبنده.

كاش يكي مي گفت : تو با خيال آسوده بخواب... وقتي همه چيز رو به راه شد خودم با يه ظرف شير بستني بيدارت مي كنم.