واپسين
عصرها سوئي شرت مشكيه و كيفِ شطرنجي رو ميندازم روي دسته مبل ، يه نگاه به خود ِ خسته م ميندازم توي آينه قدي و ميگم اينم از امرزو. بعد بي خيالِ همه وعده هايي ميشم كه از صبح به خودم داده بودم... وعده چاي توي قوريِ نارنجي ، فيلم ، فايل بندي عكسهام ، كافه نشيني و بلا بلا بلا... اونقدر فكر مي كنم به كارهاي مونده و حرفهاي وامونده كه فكرم درد مي گيره ، كه خسته ميشم ، كه پاي رفتنم به هر جايي تاول ميزنه ، كه حتي نمي خوام مرور كنم ديشب چه ها گفتي ... از حل معماي حرفهات خسته شدم. چشمهامو مي بندم ، كنترل آلت دليت.
شومينه روزهاست كه خاموشه ، چراغهاي سه تايي سوختن و هر آشنايي داره غروبش رو به كار ديگه اي مي گذرونه. من هم به نيمه شب مي رسونم همه غروبهاي اسفند رو با خيال اينكه همين روزاست پامچالهاي رنگي ، ماهي هاي قرمز و سفالهاي سبزه باز به خيابونها برسن...