كلافه
هنوز چمدونم بازه. چند تا شال ، گردنبند ، چتر نيلوفر و چند تا تاپ توش موندن ... روي اوپن هم شلوغه و حتي روي مبل قهوه اي ِ اتاق خواب و البته ظرفشوئي هم ، هم! اين "خودم" رو مي شناسم و از پسش بر نميام اصلن. يك خود ِ بي انگيزه ، بي انرژي و غمگين تر از حد مجاز كه همه رو كلافه مي كنه. وقتي رو مياد كه زيادي فرو رفته باشه توي باتلاق ِ ضد حالها و بيلاخها... وقتي زور و بي منطقي بهش چيره شده باشه... وقتي مجبور شده باشه شكست بخوره رسمن. اونوقته كه فكر مي كنه هيچ چيز ، هيچ حرف و هيچ كاري فايده نداره . فكر مي كنه هيچ طوري خوشحال نميشه ديگه . اين خودم رو خيلي وقت بود نديده بودم . فعلن كه اينجاست ، اتراق كرده ...
..................................................
رونوشت: مدير عامل
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 11:16 توسط سيلويا