هوا ابريبه ولي نه باروني... گاهي بارون هم مي باره ولي نه از اون باريدنها كه خيست كنه، كه دلت بخواد يه پتوي نازك دور خودت بپيچي ، كه توي كنج كاناپه گوله بشي و كانالها رو هي بالا پايين كني و دلت خوش باشه به قرار ِ قهوه ء آخر شب ... بهاره ولي نه  انگار. نيست اون بهاري كه انتظارش رو داشتي ، نيست اون بهاري كه بوي اقاقيا مستت كنه و تو با سرمستي روزهاتو زندگي كني... انگار هيچ چيز مثل هميشه نيست ، هيچ خاطره اي حتي  ، هيچ چيز اين روزها مال تو نيست. شايدم خيلي خسته تر از اين حرفايي كه روزهاتو مثل هميشه زندگي كني.

دلم گرفته ، خيلي...خيلي زياد.