داستان به اينجا ميرسه كه  به نظر من ادب و رعايت ادب و مودب گرايي و تاديب و اين چيزها گاهي فقط تعارفاتي بيش نيستن. يا بهتره بگم توي دنياي بعضي آدما فقط جنبه تعارف و تشريفات دارن و بيشتر به كالسكه هاي پر زرق ُ برق دوره اشراف ميمونن، اون هم صرفن جهت دور زدنهاي باطل ، فخر فروشي و ظاهر آرايي... خب راستشو بخواي، من سر از اين دنياهاي با ادب در نميارم!  تمايلي هم ندارم كه در اون بُعدِ پوچ از دنيا پا بذارم و مثلن نمي دونم چند بار بايد بگم "چاي بريزم برات" كه مودب باشم و بالطبع كمتر از اون دفعات اگه  بگم ميشم بي ادب و بي ميل و بي اشتياق و مهمان ناااادوست و حتي خر ِ بي شعور !


در همين راستا كه نه ، ولي كلن پيچوندن آدما هم كار خوبي نيست... و خوب تر نيست كه بپيچوني آدما رو براي دلايل شخصي ِ خودت ، بعدش مثل گربه شرك مظلوم بشيني يه گوشه  و انگشتت رو بگيري سمت اوني كه بر خلاف تصورت اونقدرا هم خنگ نيست تا سر درنياره از اصل ماجرا! خلاصه كه اين كارا خوب نيستن اصلن.   نُچ!

.............................

پ.ن  90.03.03

عادت كردم تو اين سالها با نوشتنْ حسم رو ، خوشحالي ، غم و خشمم رو  با واژه ها عيان كنم. اما توي همين سالهاي نوشتن ، خيلي وقتها يادم رفته خشمم رو نگه دارم... مثلن تا ده ، تا رسيدن به خونه ، تا يك ساعت مونده به نيمه شب ، تا فردا و يا فرداها نگهش دارم. از ياد مي برم كه ميشه خشم رو نوشت ولي لابلاي ورقهاي يك كتاب پنهانش كرد ، ميشه ثبت موقتش كرد تا وقتي مطمئن شد كه از خوندن اون ، چشمي گرد نميشه، رگي تير نميكشه و قلبي ترك بر نمي داره... يادم ميره بعد از اين سالها كه آدمي با مشخصات من وقتي براش بد مياد يكي نمياد، دو تا نمياد... سه تا هم نه! اونقدر مياد كه زخم برداره طاقتش و اونقدر بي طاقت بشه كه بتونه با يه خشمنامه آخرين ضربه رو به ريشه ء خودش بزنه.آره... بعد از اين سالها و نوشتنها و پشيمانيها ، گاهي يادم ميره كه چشمهاي غمگينِ هيچ آدمي بهاي خشم و تيرگيهاي من نيست.