پي نوشت ِ تعارفات طويل...
عادت كردم تو اين سالها با نوشتنْ حسم رو ، خوشحالي ،
غم و خشمم رو با واژه ها عيان كنم. اما توي همين سالهاي نوشتن ، خيلي وقتها
يادم رفته خشمم رو نگه دارم... مثلن تا ده ، تا رسيدن به خونه ، تا يك ساعت مونده
به نيمه شب ، تا فردا و يا فرداها نگهش دارم. از ياد مي برم كه ميشه خشم رو
نوشت ولي لابلاي ورقهاي يك كتاب پنهانش كرد ، ميشه ثبت موقتش كرد تا وقتي
مطمئن شد كه از خوندن اون ، چشمي گرد نميشه، رگي تير نميكشه و قلبي ترك بر نمي داره... يادم
ميره بعد از اين سالها كه آدمي با مشخصات من وقتي براش بد مياد يكي نمياد،
دو تا نمياد... سه تا هم نه! اونقدر مياد كه زخم برداره طاقتش و اونقدر بي
طاقت بشه كه بتونه با يه خشمنامه آخرين ضربه رو به ريشه ء خودش بزنه.
آره... بعد از اين سالها و نوشتنها و پشيمانيها ، گاهي يادم ميره كه چشمهاي خيس ِ هيچ آدمي بهاي خشم و تيرگيهاي من نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:21 توسط سيلويا
|