صداي پنكه اونقدر گوشخراشه كه ديگه حسش نمي كنم و نمي دونم اين پذيرش ناخود آگاه منشاء ش كجاست.  كلن آدم ِ پذيرفتن نيستم، دير و سخت ميشه كه بپذيرم يه چيزهايي رو ، يه تغييرات و اتفاقاتي رو ، در حاليكه  حس مي كنم حتي خونه م پذيرفته جاي خالي ِ منو كه هر روز 10 ساعتي ميشه و ديگه وقتي عصرها كليد ميندازم و  در بازشُدنا بو مي كشم هواشو ، دلتنگي ِ متقابلي از طرفش حس نمي كنم . چطور ميشه جاي خالي به اين راحتي پذيرفته بشه؟ شايد عادت و پذيرش، از قاعده دير ُ زود داشتن و سوختُ فلان نداشتن يا از دل برفتن ِ هر كه برفتيدن تبعيت ميكنه... نميدونم!

دارم فكر مي كنم به روزي كه جاي خاليِ من ديگه هيچ جاي اين دنيا حس نشه، توي دل ِ هيچ يك از آدمهايي كه دوسشون دارم... دارم فكر ميكنم به اينكه چقدر بده صداي گوشخراش ِ پنكه عادت بشه و جاي خالي خيلي چيزهاي خوب و آدمها ديگه حس نشه...  به اينكه من به طعم بد ِ هر نوشيدني قهوه اي رنگي كه اسمش رو گذاشتن قهوه عادت كنم و بپذيرم.

من آدم ِ بغلي اي هستم يعني كه احساس امنيت مي كنم وقتي توي اون حلقه دوست داشتن و مهربوني جا مي گيرم و يعني تر كه خارج از اون حلقه دلم مي گيره و شونه هام ميلرزه. آره، هيچ خوب نيست بغلي بودن و هي دلتنگ شدن براي كوچك چيزهايي ... حتي براي چند دقيقه ديدن خونم وقتي آفتاب داره پنجه هاشو جمع ميكنه از روي گلدون ِ كاكتوس... حتي براي همين.