از يك شبي ساعت ميوه اي ِ آشپزخونه خوابيد و چاره اش فقط يك باطري قلمي بود. از همون شب ديگه ساعت هيچ وقت موز و توت فرنگي دقيقه نشد ، انگار كه يك بُعد از زمان براي هميشه محو شد. انگار كه ساعت ميوه اي آدمهاي اون ساعت رو براي هميشه در خاطره اي كاشت و ناپديد شد. از اون شب ماههاي بسيار و ساعاتي بس طولاني تر ميگذره اما  هنوز ساعت ميوه اي باطري نداره...