آخراي تابستون ِ چند سال پيش بود كه كلي اعتراض نوشتم از  حالتِ موهام و اينكه چرا لَخت نيستن و حقوق كم كاركنان و قيمت بالاي تور برزيل و اينكه چرا گوشيم خرابه و خيلي چيزهاي ديگه... حالا نمي دونم چرا امروز ياد اون روز افتادم؟ مثل يه تيكه اضافه و بي ربط از يك پازله كه از گوشه ذهنم آويزون شده و هي تاب ميخوره... بايد يه جايي بنشونمش.

يك ساعت تاخير داشتم امروز... چاي صبحم رو پشت ميز نارنجيه خوردم... فيس بوك رفتم... پروازها رو چك كردم و  ميدونم كه بايد با همه خداحافظي كنم. 

روزهاي خوب و همين طور تاريكترين روزهاي زندگيم رو توي همين دوران و كنار همين آدما تجربه كردم... انگار خانواده اي داشتم كه 9 سال، روزي 9 ساعت باهاشون زندگي ميكردم.... يه خانواده بزرگ از آدماي رنگارنگ كه شكل ُاندازه دوست داشتنشون برام فرق داشت . بعضي ها نقطه اي بودن ، بعضي خطي و حتي چند وجهي. اما مهم اين بود كه توي بدترين حادثه زندگيم همشون يك پيكر شدن و تمام محبت و عشقشون رو به وسعت يك اقيانوس بهم بخشيدن...اينو هرگز فراموش نمي كنم.

يه خانوقا دارم كه توي ضمير ناخودآگاهم سالهاست اتراق كرده... يه جورايي دو جنسه و جسوره،  از هر چند سال يك بار باهام حرف ميزنه و فرمان ميده... طوري فرمان ميده كه ميگي بهش وحي شده. خب اين بار هم باز فرمان ِ تغيير مسير داده. به حرفش گوش مي كنم ... بهش ايمان دارم. 

ممممم... همين ديگه!