سرزمین امن
هیه ِ مبسووط ... خب آخه من خیلی بی جنبه م ... بعد از سالیاااان ِ سال شمردن ِ روزها برای رسیدن به چهارشنبه نارنجی ِ تپل و لذت بردن از لحظه لحظه های پنشنبه فئودالی ِ تپل تر ، حالا همه روزهام فئودالی شدن... خب این جنبه می خواد که فکر می کردم دارمش ولی نچ نچ! :))) دلم برای اینجا خیلی زیاد تنگ شده بود ، برای سرزمینی که خاله سیلویا بعد از بیرون اومدن از جعبه تاریک و بی روزنه ش ، نور و آرامش رو توش پیدا کرد... برای آدم های مهربونی که همیشه براش بودن... با شادیهاش شادی کردن و برای غمهاش بادبادکی ساختن، کنارش ایستادن تا نخ بادبادکِ هر کدوم از روزهای خاکستریشو رها کنه و به دوردستها بفرسته... دلم برای همه آدمهای خوب و دوست داشتنی زندگیم تنگ شده بود و خوشحالم که باز اینجام. هر جا که باشم، هر چقدر هم توی حباب بازیگوشیهای این دنیا بالا پایین بپرم، هیچ وقت این سرزمین ِ امن رو ترک نمی کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:56 توسط سيلويا
|