اولین ماه از فصل من داره تموم میشه و من بیشتر از هر سالی دلم میخواد که دیر بگذره پاییز ، نه به خاطر اینکه از لحظه لحظه ش لذت میبرم، نه به خاطر اینکه ۹ ماه باید صبر کنم تا سه ماه پاییز داشته باشم... بلکه امسال ۸ آذر آخرین مهلتمه برای انجام کاری که بیشتر از یک ساله پی گیرشم و اگه تا اون روز نشه دیگه هیچ وقت نمیشه... مثل بادِ سرد شبهای برفی از لابلای انگشتام میگذره ، میره و سوز ِسرماش موندگار میشه تا همیشه. اونقدر نگرانم که حتی با پاییز عشق بازی نمی کنم.

....

توی ماشین نشستم ، حرف می زنم، حرف نمیزنم، خیره م به خیابونهایی که نمی شناسمون و متحیرم از حجم زیاد ناشناخته هام ... موزیک هست ولی نه انگار که چیزی ازش بفهمم یا بشنوم. اونوقت یه نوای آشنا به گوشم میخوره، ولووم رو زیاد میکنم و زیادتر... باهاش می خونم، بلند و بلند تر... از روی صندلی ماشین و خیابونهای ناشناخته جدا میشم، پرت میشم به بعد دیگه ای از زمان... درون لایه های قدیمی و خاک خورده خاطراتم فرو و فروتر میرم ... نفس می کشم، عمیق و عمیق تر. چشمهامو باز میکنم، دیگه غریبه گی خیابونها اونقدر برام مهم نیست... میخونم ، نفس میکشم، لذت می برم... تا آخرش .

....

ای کاش که بشه...