سقفِش سرمه ای بود... دیوارها پوشیده با کاغذ آجری رنگ ، چراغهای قدیمی ، پنجره های بلند با چارچوبهای چوبیِ ماهوتی رنگ و گلدونهای شمعدونی که اون طرف زمستون روی هره لم داده بودن ... کافه ای بود پر از بوی قهوه  با میزُ صندلیهای لهستانی  و یک شعر از کتابی سفید که دوستش داشتم ...:

 

" کافه ای تاریک

بست و چهار دقیقه روبروی هم

بیست و چهار دقیقه سکوت

رنگ های رفته را مجسم کن

رویاهای گم شده در مه را

راست می گفت

نبودن بیشتر از بودن بود

بلند شدم

قهوه را حساب کردم

و بیرون آمدم از دنیا"

( گروس عبد الملکیان)

..............................

شبی بود برای خودش... حس و حالی داشت  ، خاص و خوب.