کافه
سقفِش سرمه ای بود... دیوارها پوشیده با کاغذ آجری رنگ ، چراغهای قدیمی ، پنجره های بلند با چارچوبهای چوبیِ ماهوتی رنگ و گلدونهای شمعدونی که اون طرف زمستون روی هره لم داده بودن ... کافه ای بود پر از بوی قهوه با میزُ صندلیهای لهستانی و یک شعر از کتابی سفید که دوستش داشتم ...:
" کافه ای تاریک
بست و چهار دقیقه روبروی هم
بیست و چهار دقیقه سکوت
رنگ های رفته را مجسم کن
رویاهای گم شده در مه را
راست می گفت
نبودن بیشتر از بودن بود
بلند شدم
قهوه را حساب کردم
و بیرون آمدم از دنیا"
( گروس عبد الملکیان)
..............................
شبی بود برای خودش... حس و حالی داشت ، خاص و خوب.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 2:28 توسط سيلويا
|