رکود
یه وقتایی زندگی ساکت میشه ، هم ساکت و هم بی حرکت... حتی حرکتش هم راکده!
بعد فکر میکنی به چراها و به یک پنجره نیمه باز که هوای بودنت رو برای یکی میتونه سرد و غیر قابل موندن کنه یا به یک پیکِ خالی که نباید پر بودنش عادت و تنها سبب حرکت باشه ... فکر میکنی به روزهای ورق خورده ... به آغوشها، همراهی ها و شب گردیهایی که انگار نمایشی بیش نبودن ، شیرین و گذرا فقط برای اهلی کردنِ تو...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 1:24 توسط سيلويا
|