گاد فادر
نشسته ایم هر کدام یک گوشه ای ... لم داده ایم ... صدای هووووی ِ فن آشپزخانه در پس زمینه می آید. بهار است اما از آن شبهای سرد که هوس زمستان بودنت میکند... شومینه را روشن می کند و آن هم هویی دارد ، ممتد ... انگشتهایمان سیگار دارد و گاهی شکلاتی از ظرف آبی کم میشود که طعم چای کشدار تر شود...
هوس گاد فادر کرده بودیم...
مارلون براندو ، ابهت ، صندلی چرمی ، سیگار برگ و بازی کودکانه ای که بعد از همه بازیهای بزرگ با نوه اش میکند...
شب میرسد به ال پاچینو ، نگاه بی انتهایش ، پاهای روی هم انداخته و آتش سیگاری که همیشه روشن است ...
می رسد به ال پاچینو ... ال پاچینو... ال پاچینو
میگویم انگار به دنیا آمد که فقط یک روزی پدر خوانده باشد...
میگوید: دقیقا .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:7 توسط سيلويا
|