زندگی شبونه اونقدر توی فیلم و فیس بوک و الخ کش میاد که خمیازه های آخرم به اذان صبح ختم میشن و اونوقته که می دونم چیزی از شب واسه زندگی کردن نمونده و میشه آسوده خوابید... ظهر تر که شد بیدار میشم و پا برهنه روی کف خونه راه میرم که سرماشو خوب حس کنم و در این لمس خنک می فهمم که خونه زیاد هم سرخوش نیست ، که جارو برقی می خواد و گردگیری می خواد و این نیاز بسیار کلافه کننده ست ، آخه من هیچ با جاروبرقی و دستمال گردگیری دوست نیستم ، هیچ وقت نبودم. شونه ها رو میندازم بالا ، یک لیوان شیر خنک می ریزم ، می شینم روی کاناپه نارنجیه و سریالهای ام بی سی و فوکس رو خجسته وار می بلعم تا وقت ورزش برسه و خیلی خسته بشم که حتی نتونم جارو برقی رو از توی کمد بکشم بیرون... بعدش هم که زندگی شبونه آغاز می شه و البته صدای جاروبرقی برای همسایه های زود خواب خوشایند نیست و من بسیار با ملاحظه! پس می مونه برای یک روز دیگه، یک وقت دیگه و کاش هیچ وقت. کاش تر که جاروبرقی خودش شعور داشت و لابلای روزهای زندگی از کمد میومد بیرون و دستمال گردگیری رو هم دنبال خودش راه می برد و خونه رو خوشحال می کرد بی که آدم رو خسته و کلافه کنه. خیلی بی شعوره اما!