اصلن قرار نبود آدمه بره مسافرت... بعد خوااااهر ُ مادرش هی میگن پاشو بیا، با جدیتی در مایه های فروپاشی دیوار برلین تا اینکه آدمه یه دفعه خودشو توی فرودگاه می بینه که چمدون به دست داره تابلوها رو می خونه! بعد سر از مشهد در میاره و بهش خیلی خوش می گذره اما مجبوره زود برگرده چون باید یکشنبه صبح تهران باشه و تنها بلیتی که براش پیدا میشه واسه جمعه شبه و این یعنی که به عروسی خوسسسسگلترین نمی تونه بره و هی تو دلش میگه حیف شد... بعد میاد تهران و می بینه که هیچ کی تهران نیست ، همه هنوز در تعطیلات عدم تعهدن و دارن خوشحالی می کنن. اونوقت تصمیم می گیره یک کار مفید در تنهاییش انجام بده و همه لباسهای زندگیشو بشوره و خیلیهاشونو تصفیه کنه. بعد که خوب سرویس شد با خودش میگه این چه رفتنی بود! چه برگشتنی بود! چه عدم تعهد و چه  شستُ شویی بود خب؟! 

 والا!