دلتنگیهای خاموش
از اون روزاست که آدمه خودش رو بغل می گیره، آروم نفس می کشه و چشمهاشو می بنده ... دلش تنگ میشه واسه رنگهای پاییزی که هر روز خشک تر میش بی که اون از عمق وجود زندگیشون کرده باشه...
واسه خیابونهایی که زیر رنگ طلایی خورشید مثل عکسهای قدیمی خاطره انگیزن و خیسی ِ راه رو به چشمهای آدم می رسونن. دلش تنگ میشه واسه قابهای خالی که گذر زمان تار عنکبوت روشون کشیده، واسه بوی قهوه ای که براش بذارن روی میز و شال گردنهای پاییزی ...
آدم دلش تنگ میشه واسه بوی شهری که خونه ش بوده روزی ، واسه رفاقتهاش ، پدرش ، خنده های مادرش ، مهربونی های خواهر کج خلقش ، واسه پنجره های بلند کنار شومینه ، واسه خونه ای که خالی از هر نفسی به جا گذاشته...
آدم یه وقتایی دلش می گیره و دلتنگیهاشو خاموش بغل میکنه...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:30 توسط سيلويا
|