الان صبح ِ همون شبِ بی خوابیه و هنوز بارون می باره و من مدتها بود رنگ این ساعت از روز رو ندیده بودم... دیدنش رو مدیون صبحانه کافه شمرونم که منتظرمه امروز. باید نایس فیلینگ رو از تنم در بیارم که شاید خمیازه ها برگردن به جایی که صبحها زندگی می کنن ... انگار تازه گرم شده بودن زیر پتو و بین پلکهای سنگینم ولی سوسیهای کوچولو توی اون ظرفهای در دار بزگ منتطر چنگال من هستن الان...باید رفت ، یک حالتی اصلن.

بعله!