دلش مثل سیر و سرکه می جوشه... نگرانه، پریشونه. دلم می خواد سرشو بگیرم توی بغلم ، نوازشش کنم، اونقدر نوازش کنم که ذهنش خالی بشه از تصویر همه اتفاقهای بدی که اون تو لونه کردن ...کاش می تونستم یه صفحه سفید به جای همه اون خط خطی هایی که بهشون چشم دوخته جلوش بذارم ، خواب رو به چشمهای مهربونش برگردونم و هوای نفس کشیدنش رو بیشتر ُ بیشتر کنم... کاش زمان دگمه عقب گرد داشت و من می بردمش به اونجایی که میخواد برگرده... به اون جایی که هیچ کدوم از این خط خطی ها روی صفحه سفید ذهنش نقش نبسته بودن . چقدر احساس ناتوانی می کنم وقتی پریشونه...